از پشت شیشه ...به بالکن که نگاه می کنم...آفتاب را می بینم که عریان تر از همیشه...خودش را پهن

کرده روی کاشیها!

 

یک چیزی ته دلم غنج میرود...

آبپاشم را بر می دارم و میروم روی بالکن....

 

پایم که به تن آفتاب می خورد ، از خواب می پرد.....بوسه ای برایش می فرستم و او.....مثل جوانکهای 

عاشق...گُر می گیرد و نورش را می ریزد توی چشمم...

 

چشمانم پر از اشک می شود و لبانم پر از خنده...

 

و او که همین را می خواهد....دور پاهای لختم می پیچد و می رود بالا...رویش آب می پاشم تا هیزی

نکند!!...او اما...نورش را بیشتر می ریزد توی چشمم تا نه او را ببینم...نه هیزی اش را...

 

آفتاب را به حال خودش می گذارم....

Fire Flowers by CinB 

به گلدانهای سبز و زیبایم...آنقدر آب می دهم...تا بوی خاکشان بلند شود...بعد مینشینم کنار سایه

کم جانشان و شروع می کنم به نفس کشیدن....

 

آفتاب در آغوشم می گیرد و دست داغش را می کشد روی صورتم...نگاهش می کنم و عاجزانه می

خواهم پوست سفید و نازکم را نسوزاند....او اما....محکم تر در آغوشم می گیرد...

 

و من دوباره آفتاب را به حال خودش می گذارم....

 

دلم زمزمه می خواهد...همراه با گلدانهایم شروع می کنم به خواندن...

 

آجی سی بار ، سوجی سی بار گونلرینگ                     اوزاغی بار ، قیسغاسی بار یوللارینگ

من شکر ادیان گول لری بار تیکه نینگ                            سن داد ادیانگ:تیکه نی بار گول لرینگ

                                                         *****

می خوانم و پر از عشق و لبخند می شوم....

این روزها...خانه...تنها جایی ست که ترس عجیب من از آدمها را تسکین می دهد!!...

 


 

نوشته شده توسط مایا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت