گیج شده ام...
گیج و گنگ...
مثل کسی که در شبی تاریک...یکدفعه از خواب پریده باشد و نداند کجاست...
یا مثل کسی که با یک بشکن...هیپنوتیزمش تمام شده باشد و هنوز نداند چی به چیست....
من دوباره در شوکم...و مثل همیشه کمی طول می کشد تا روبراه شوم...
و بدترین چیز در این روزها....این است که عادی(یا چه می دانم...طبیعی)رفتار کنم....
چه می شود کرد....همین است دیگر....این کار بد را هم به خوبی انجام خواهم داد!!!
البته اگر گند نزدن و کنترل خون سگی هم جزء کارهای عادی باشد...
اوف...بدترین چیز در این روزها این است که عادی رفتار کنم....
***
حرفهای نامربوط:نمی دانم این را کجا خواندم(اصلش هم درست یادم نیست...که خب توفیر زیادی هم
نمی کند..مهم،مفهومش است که یادم مانده)....چه داشتم می گفتم؟...اوه یک حرف نامربوط...بله...
داشتم می گفتم که "روزی از چرچیل می پرسند..اگر در راهی...دشمنت را ببینی..آیا راهت را کج می
کنی و از راه دیگری می روی؟...جواب میدهد:نه...از همان راه می روم و به او لبخند می زنم و دستش
را هم می فشارم!!"خب...آدم که بی دلیل "چرچیل"نمی شود...می شود؟
نمی دانم اگر این را از من بپرسند...چه می گویم...
بدبختی این است که من هنوز دز تعریف واژه دشمن مانده ام....چه برسد به جواب این سوال...
تو چه می گویی؟
یک روز بعد....
اصل ماجرای چرچیل را در قسمت نظرات بخوانید...
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY