فکر کردن را دوست دارم...جتی اگر فکر کردن به هیچ چیز باشد...یا گاهی هم فکر کردن به همه چیز...
فکر کردن مرا به جاهایی می برد...و چیزهایی نشانم می دهد...که خوبند...
خوبند چون گاهی مزخرفند...خوبند چون گاهی صاف و صیقلی ند و خدا ازشان نگذرد!!!چیزهایی برایم
رو می کنند که موقعهای معمول دلم نمی خواهد بدانم...خوبند چون خودم را می نشانند جلوی خودم
و کاش فقط به همین جا ختم می شد......خوبند چون دیگران را هم می نشانند جلوی خودم.....و من
نمی دانم با این همه آدم نشسته!!!چه کنم و کدام را کجا بنشانم....
خوبند...چون به من می گویند..هی..کجای دنیایی..."نانوا هم جوش شیرین می زند...بیچاره فرهاد.."
**********************
امشب داشتم به وحید فکر می کردم...
پسرک معلول دختر عمه ام...که این روزها باید شانزده ساله شده باشد...
داشتم فکر می کردم که چگونه یک اتفاق کوچک...می تواند یک زندگی را اینقدر تغییر دهد...
**********************
بچه که بودم...وقتی بچه های دیگر با کنجکاوی از هم می پرسیدند:"تو میدونی ما از کجا اومدیم"
من همیشه با اطمینان می گفتم:"خب معلومه از دل مامانامون"
هنوز هم نمی دانم چرا این را می گفتم...ولی حالا این را خوب می دانم که واقعی تر از این واقعیت
وجود ندارد...ما همه از دل مادر هایمان آمدیم...از دل دلشان..حتی همین وحید....
یادم هست شانزده سال پیش وحید هم مثل تمام کودکان دنیا داشت آرام آرام از دل مادرش به این
دنیای عجیب می آمد که در یک چشم به هم زدن همه چیز به هم ریخت و فشار دختر عمه ام سر
به جنون زد و به حال اغما افتاد..... چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا پزشکان و همسر دختر عمه ام
نجات جان او را به نجات وحید ترجیح دادند..و به همین سادگی..وحید معلول ذهنی شد..
به همین سادگی...امشب به این جمله هم زیاد فکر کردم....مسخره است...به همین سادگی...
************************
امشب به این هم فکر کردم که اگر وحید مثل بچه های دیگر بود....حتما کم کَمَک پشت لبش سبز
می شد و او به این فکر می کرد که سبیل بگذارد یا یک روز...مخفیانه آنها را بزند و بزرگ شدنش را
جشن بگیرد...
و چون وحید پسر بی نهایت زیبایی ست...به این هم فکر کردم که در این سن نوجوانی که نه...نیمه
جوانی دل چند دختر برایش ضعف می کرد......و از حد هم گذشتم و برایش یک دوست دختر چشم
بادامی که بر عکس وحید سبزه و مو مشکی هست هم تصور کردم.....و بعد خودم را جای آن دختر
گذاشتم و فکر کردم آیا از پسر مو بور چشم خاکستری با آن خنده های زیبا خوشم می آمد؟..بعد..
به جای آن دختر گفتم...نه زیادی زیباست....آن وقت شوهرم می شود مال مردم....بعد دوباره خودم
شدم و خندیدم و به تصویر ذهنی ام گفتم...دخترک پر رو...دلت هم بخواهد...و بعد......خب...معمولا
بعدِ این طور وقتها بغض است...همین....
**********************
وحید بزرگ شده....چشمهای وحید هنوز هم همانطور است...یک جور خاکستری زیبا...مثل آبی های
دم طلوع....و موهایش هم هنوز می درخشد...آنقدر که نمی توانی نگاهش نکنی...
وحید بزرگ شده...قد کشیده...ولی تا حالا شلوار لی تنگ پایش نکرده....کفش هم که....
خب.......وحید زندگی اش را خوابیده می گذراند...با شلوارک های راحت و گشاد تا اذیت نشود و
تمیز کردنش هم راحت باشد....
وحید بزرگ شده....اما از دنیا فقط مادرش را می فهمد و بی مهری را...
می بینی...آن وقت تو باور نکن ما از دل مادر هایمان آمدیم...آن وقت تو باور نکن...هیچ چیز را هم که
نفهمیم...این بی مهری گور بگوری ولمان نمی کند و آن را زودتر از هر چیز دیگری می فهمیم....
**********************
فکر کنم من هم بزرگ شدم....قد کشیدم....چشمهایم آبی نیست اما مثل چشمهای وحید توی آدمها
را می بیند....نمی دانم...واقعا نمی دانم وحید هم مثل من اذیت می شود...شاید آن خنده های جیغ
مانندش برای همین باشد...حتما در دلش جا نمی شود که این طوری خودش را خالی می کند...مثل
من که اینجا را پر می کنم تا اضافی های ذهنم را مر خص کنم...
***********************
فکرش را بکن...دوست نازنینی دارم که قبلا همکارم هم بود......بعد من یک روز جل و پلاسم را جمع
کردم و رفتم پی کار و زندگی خودم..اما او ماند و الهی شکر...کار و بارش هم روبراه شد...
فکرش را بکن...قند توی دلم آب شد وقتی این را فهمیدم...مهم نیست که آخر از همه فهمیدم...اما
قند در دل آب شدن که اول و آخر نمی شناسد....
فکرش را بکن....از آن روز،من همه چیز مربوط به او را آخر از همه می فهمم...می دانی چرا؟خب..به
یک دلیل ساده...احساس می کنم او فکر می کند..آن چیزها ممکن است اذیتم کند...یا چه می دانم
باعث حسرتم شود...شاید هم در شرایط طبیعی...باید این طور باشد...ولی من بارها به او گفته ام
آن موقعیت کذایی برای من به لعنت خدا هم نمی ارزید..پس بهتر است جوشم را نزند و این فکر را هم
از سرش بیرون کند که من حیف شده ام.....
کاش می دانست من برای خودم چه کارها که نمی کنم...و چه آرزوهایی که به پیش نمی برم....
پس لازم نیست وقتی جلوی من کسی از کار و بارش می پرسد هیس و هوس راه بیندازد و ابرو بالا
و پایین کند...کاش می دانست این مهربانیهایش اذیتم می کند!!..به خصوص وقتی نگاه گیج دیگران
را برایم به ارمغان می آورد که به دنبال علت این حرکاتند...(غافل از آنکه من از آنها گیج ترم...)
کاش می دانست...این حرفها پیفی نیست که به خاطر نرسیدن دست گربه به گوشت باشد...
و کاش می دانست....
من همیشه به خاطر آن صداقتی دوستش خواهم داشت......که روزی اورا وا داشت تا به من بگوید
"وقتی نمره هامون با همه..من سر راحت رو بالش میذارم..اما وقتی نمرَم کمتر از توئه..خب..اونجوری
نمیشه دیگه..."من به خاطر اینکه با حرفهای جدی اش شادم می کند...ریزه بی مهری هایش را به
او خواهم بخشید..و به خاطر روزگاری که به خوشی کنار هم گذراندیم..لبخندم را از او دریغ نخواهم کرد
********************
امشب به این هم فکر کردم که وحید...بی مهری را بیشتر از هر چیز دیگری می فهمد ولی بیشتر از
هر چیز دیگری هم آن را می بخشد و می گذرد...
امشب متوجه شدم...وحید خیلی بزرگ شده...خیلی بزرگتر از من.....
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY