خب...این بی خوابی هم درد بی درمانی ست که در مورد من فقط با نوشتن علاح می شود...

برای همین هم....

ای بابا...انگار اگر این حرفها را نگویم...به لال بودن متهم می شوم...

خنده دار است....جویدن حرفها و تفاله کردنشان...عادتی ست که هنوز هنوز ها قصد ترک کردنش را

ندارم...و بزرگترین خوشبختی هم این است که این را بهتر از هر کس دیگری می دانم و قبول دارم...

 

بگذریم...

دلم می خواهد بنویسم.....پس می نویسم......چه فرقی می کند.......کِی باشد و برای چه....

                                          ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

مادر دل نازک شده...یکی دو ذره که نه...خیلی....هر چیزی بغض کوچکش را می شکند......و من

فکر می کنم...این بغض زنانه در برابر شادیها شکننده تر از غمهاست...

همین امروز صبح بود که خواهرکم زنگ زد و گفت..مادر با شنیدن خبر قبولی برادرم در آزمون گمرک

ساعتها گریه کرده.....من هم که کم طاقت.......زنگ زدم و با شنیدن هق هق بچه گانه مادر....دلم

ریش شد..طفلک خیلی سعی کرد آرام باشد..اما هنوز دو کلمه از شادیش نگفته دوباره زد زیر گریه

بعد با هیجان از دل نگرانیهایش گفت......و آنقدر بریده بریده حرف زد که من درست متوجه نشدم...

نگران حال و احوال من است....یا غربت پیش روی برادرم......یا هزار و یک چیز دیگر که فقط در ذهن

یک مادر می گنجد....

 

 خب...سخت است دختر بزرگ خانه باشی و کمی (اینجا که با خودت تعارف نداری...چرا نمی گویی

خیلی..خیلی ای که جلویش را به هر بدبختی شده می گیری)....داشتم می گفتم....سخت است

دختر بزرگ خانه باشی و خیلی هم احساساتی باشی و از پدر و مادرت هم دور باشی و به اندازه

تمام دنیا دوستشان هم داشته باشی و .....و باشی....و باشی....وباشی.....و باشی.....و نه....

(خدای من...همیشه اعترافاتی هست که ضعفهایت را به رخت می کشد و تو حاضری سیلی آن

ضعفها را بخوری ولی پا پس نکشی و حرفت را بزنی)....

 

 چه دارم می گویم...

به هر حال سخت است...به خصوص اگر از بچگی مادرت را خدای قدرت بدانی و باور داشته باشی

او فقط برای دیدن اشکهای دیگران و تسلا دادن به آنها آفریده شده نه برای گریه کردن...ولی خب....

آدمی ست دیگر....این روی سکه مادرم تلخ و دردناک است و مرا آزار می دهد...

 

اوف....یک سال...شاید هم بیشتر است که اینجا را زباله دانی ذهنم کرده ام و بی ربط ترین چیزها

را می ریزم این تو...خب...این کار یک جورهایی به افکارم نظم می دهد و چرت و پرتها و اضافی ها

را می کشد بیرون....باور کنید این زباله ها هم زدن ندارد...ذره ای عُقتان گرفت بروید به راه خودتان

 

 آخر اینکه...

نه...زیاد دلم نمی خواهد به آخر فکر کنم...برای من همیشه اول است....همه چیز...همه کس....

 

 تکراری ترین کارها.......مزه اولین را دارند.....تکراری ترین آدمها هم همینطور....این را در غرزدنهایم

حس می کنم....گاهی که از غر زدن کلافه می شوم......به خودم می گویم:"هی مایا...همه چیز

هر جا که باشد...اولِ اولش است و تو هر روز می توانی آنها را جور تازه ای تجربه کنی..پس خودت

را کمتر به در و دیوار بکوب..."بعد می خندم...دلخوشکنکهای من هم طعم گس میوه های نارس را

دارند...میوه های اول....و چقدر خوب است که نرسیده اند...و تا کرم زدن فاصله دارند...

                                         ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ 

 باید بروم برای خودم تکنوازی ویولون بخرم....و چند تا گلدان...و آن چند تا کتابی که اسمشان مثل

ناقوس در ذهنم زنگ می خورد...

هنوز هم قرار است فمینیست باشم...و البته یک فمینیست منطقی...این را خوب بلدم...

باید تغییرات کوچکی در دعای قبل از خوابم بدهم....می خواهم خودم را بیشتر تحویل بگیرم...

دست نویس هایم را هم باید جمع و جور کنم....طفلکی ها حسابی غریب مانده اند....

آن همایش چله نشینمان را هم باید هر جوری شده از چله در بیاورم و بندازمش در گود "ارتباطاتیها"

تا معلوم شود چند مرده حلاجیم....

چای و قهوه ام را هم که کم نمی کنم....منم و همین نوشیدنیهای مجاز و سنتی....

خب....فعلا...همینها.....تا ببینم بعد چه می شود....

 

 حرفهای نامربوط : یادش بخیر...پارسال همین موقع...نقطه...سر خط... را نوشتم...یادت هست؟...

 حرفهای نامربوط : این تبریک عید هم از آن کارهاست....باشد...عیدت مبارک....


 

نوشته شده توسط مایا در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 3:24 موضوع | لینک ثابت