امروز از آن روزهاست که دلم می خواهد بروم توی خودم و مثل کاغذهایم...مچاله شوم...آنقدر مچاله
که کسی نتواند....چینهایم را باز کند...
از آن روزها که چای نوشیدنم تمامی ندارد.....چای های تلخ و زهرماری....که اغلب یخ می زنند و من
موقع نوشیدنشان یادم می رود که چند ساعت پیش آنها را ریخته ام.........و غرق در رقص بی پروای
بخارشان شده ام...
از آن روزها که ته کثیف خودکار از دهانم در نمی آید و تمام اصول بهداشتی دنیا می روند به دَرَک....
از آن روز ها که کَکِ خط خطی کردن میفتد به جانم و تمام ذهنم را می خاراند........و یکی هم پیدا
نمی شود که به من بگوید...."مردم کِرم به جانشان میفتد،صدایشان در نمی آید...آنوقت تو به خاطر
یک کَک این همه هیاهو می کنی؟...تمامش کن...."
از آن روزهای هیاهو برای هیچ! که اعتراف می کنم دیوانه اش هستم....
..
..
..
امروز از آن روزهاست که کاغذها می میرند....خطها می شکنند...و داستانی متولد می شود....
و من تک و تنها مشغول به دنیا آوردنم....
قابله ها را خبر نکنید!!!!....
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY