روزی..روزگاری...پدرم...که حرفهایش را مثل آفتابی که در آسمان میتابد...باور دارم...چیزی به من گفت که

بعد ها...ستون زندگیم شد...

 

ـببین مایا جان...نکبت ترین آدمها هم....چیزهای کوچکی برای دوست داشتن دارند...چیزهایی که شاید

از یک دانه ارزن بزرگتر نباشند ولی وجود دارند...و تو در تمام زندگیت باید به دنبال کشف آن چیزها باشی

تا نکبتی های زندگی...که همه اش هم تقصیر آدمها نیست ...آزارت ندهد....

 

و روزی...روزگاری...من...به خاطر پدرم...عاشق آن دانه های ارزن شدم....

وحالا به خاطر خودم...فقط و فقط به خاطر خودم...دنبال آن ارزنها هستم...و مثل یک کبوتر چاهی...در دل

غم انگیز ترین آدمها هم ارزن پیدا می کنم....

 

و همان روزها...پدرم...این را هم گفته بود...

روزی می رسد که به خاطر خودت....عاشق ارزنهایی خواهی شد که در دل نکبت پاشیده اند....

 

روزی...روزگاری..پدرم...من و فردای مرا...دیده بود...تا عشق ورزیدن را به من بیاموزد و نگذارد سنگ شوم

 


 

نوشته شده توسط مایا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت