نه می توانم عاقل باشم...نه آدم...
اینجا ارزانی آنهایی که هم عاقلند...هم آدم....
حرفهای نامربوط:عقم می گیرد...وقتی می بینم و می شنوم که صادقانه ترین حرفهای من را کسانی
می خوانند که به دروغ عادت کرده اند...این آش با جایش مال آنها...
گیلاسهایتان را بالا ببرید و به سلامتی پایان اینجا بنوشید...
من گیلاسم را به سلامتی شروعی دیگر...در جایی دیگر...یک نفس بالا کشیده ام!!!
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت
از پشت شیشه ...به بالکن که نگاه می کنم...آفتاب را می بینم که عریان تر از همیشه...خودش را پهن
کرده روی کاشیها!
یک چیزی ته دلم غنج میرود...
آبپاشم را بر می دارم و میروم روی بالکن....
پایم که به تن آفتاب می خورد ، از خواب می پرد.....بوسه ای برایش می فرستم و او.....مثل جوانکهای
عاشق...گُر می گیرد و نورش را می ریزد توی چشمم...
چشمانم پر از اشک می شود و لبانم پر از خنده...
و او که همین را می خواهد....دور پاهای لختم می پیچد و می رود بالا...رویش آب می پاشم تا هیزی
نکند!!...او اما...نورش را بیشتر می ریزد توی چشمم تا نه او را ببینم...نه هیزی اش را...
آفتاب را به حال خودش می گذارم....
به گلدانهای سبز و زیبایم...آنقدر آب می دهم...تا بوی خاکشان بلند شود...بعد مینشینم کنار سایه
کم جانشان و شروع می کنم به نفس کشیدن....
آفتاب در آغوشم می گیرد و دست داغش را می کشد روی صورتم...نگاهش می کنم و عاجزانه می
خواهم پوست سفید و نازکم را نسوزاند....او اما....محکم تر در آغوشم می گیرد...
و من دوباره آفتاب را به حال خودش می گذارم....
دلم زمزمه می خواهد...همراه با گلدانهایم شروع می کنم به خواندن...
آجی سی بار ، سوجی سی بار گونلرینگ اوزاغی بار ، قیسغاسی بار یوللارینگ
من شکر ادیان گول لری بار تیکه نینگ سن داد ادیانگ:تیکه نی بار گول لرینگ
*****
می خوانم و پر از عشق و لبخند می شوم....
این روزها...خانه...تنها جایی ست که ترس عجیب من از آدمها را تسکین می دهد!!...
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:50 موضوع | لینک ثابت
گیج شده ام...
گیج و گنگ...
مثل کسی که در شبی تاریک...یکدفعه از خواب پریده باشد و نداند کجاست...
یا مثل کسی که با یک بشکن...هیپنوتیزمش تمام شده باشد و هنوز نداند چی به چیست....
من دوباره در شوکم...و مثل همیشه کمی طول می کشد تا روبراه شوم...
و بدترین چیز در این روزها....این است که عادی(یا چه می دانم...طبیعی)رفتار کنم....
چه می شود کرد....همین است دیگر....این کار بد را هم به خوبی انجام خواهم داد!!!
البته اگر گند نزدن و کنترل خون سگی هم جزء کارهای عادی باشد...
اوف...بدترین چیز در این روزها این است که عادی رفتار کنم....
***
حرفهای نامربوط:نمی دانم این را کجا خواندم(اصلش هم درست یادم نیست...که خب توفیر زیادی هم
نمی کند..مهم،مفهومش است که یادم مانده)....چه داشتم می گفتم؟...اوه یک حرف نامربوط...بله...
داشتم می گفتم که "روزی از چرچیل می پرسند..اگر در راهی...دشمنت را ببینی..آیا راهت را کج می
کنی و از راه دیگری می روی؟...جواب میدهد:نه...از همان راه می روم و به او لبخند می زنم و دستش
را هم می فشارم!!"خب...آدم که بی دلیل "چرچیل"نمی شود...می شود؟
نمی دانم اگر این را از من بپرسند...چه می گویم...
بدبختی این است که من هنوز دز تعریف واژه دشمن مانده ام....چه برسد به جواب این سوال...
تو چه می گویی؟
یک روز بعد....
اصل ماجرای چرچیل را در قسمت نظرات بخوانید...
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
حرف زدن از سیاست برایم ، مثل پختن آش شله قلمکاری ست که هر چقدر هم زورت را بزنی ، نتیجه
آن چیزی می شود که خودش می خواهد!! نه آن چیزی که تو می خواهی....
برای همین هم زیاد دوست ندارم اینجا بحثهای سیاسی راه بیندازم و حرفهای صد تا یک غاز بزنم..ولی
انگار نمی شود.....چون یک وقتهایی یک چیزهایی مجبورم می کند آن دیگ شله قلمکارم!!!را از انباری
بیرون بیاورم و شروع کنم به پختن آشی که می دانم بلاخره آن چیزی می شود که خودش می خواهد!
بگذریم...
چند روز پیش ، روی مبل لم داده بودم و با بی میلی کانالهای رسانه ملی!!را عوض می کردم که برنامه
"دور و نزدیک"توجهم را جلب کرد..اولین بار بود که این برنامه را می دیدم..و آن چیزی که باعث شد پایش
بنشینم و یکی دو قسمت بعدی آن را هم دنبال کنم..آدمهای آشنایی بود که به زبان من حرف می زدند
و در جاهایی زندگی می کردند که من گرچه نرفته ام.........ولی می دانم کوچه های خاکی و خانه های
کاهگلی آن.....محل زندگی یکی از اصیل ترین طایفه های ترکمن (تکه ها)است که در نهایت تنگدستی
روزگار می گذارانند...
دوربین "دور و نزدیک" مدرسه دخترانه ای را نشان می داد که فقط اسمش مدرسه بود.....نه نیمکت و
صندلی درست و حسابی داشت...نه روشنایی کافی....و نه وسیله گرمایشی مناسب...(طفلکی ها
چنان چفت هم نشسته بودند که آدم فکر می کرد مثل انسانهای گم شده در برف می خواهند با ۳۷
درجه گرمای بدنشان.....سرما را از رو ببرند)سرویس مدرسه آن ها نیسانی بود که هر روز آفتاب نزده
از جاهای مختلف جمعشان می کرد و می رساندشان به آن دخمه ای که اسمش مدرسه بود....آنها
در روستا های خودشان همین را هم نداشتند....و خوشحال بودند که والدینشان اجازه داده اند.....تا
به آن مدرسه بروند..دستهای پوسته پوسته..گونه های از سرما سوخته...بینی های سرخ...و لبهای
خشک و ترک خورده...تنها سهم این دختران از جوانی ای بود که یکی از ارمغانهایش نشاط و زیبایی
ست..
دوربین "دور و نزدیک".....بچه هایی را نشان می داد که مثل تمام کودکان دنیا می خندیدند......اما
لبخندهایشان مثل پاهایشان برهنه بود..نه کفشی...نه جورابی...پاهای لخت آنها در دمپایی های
رنگ و رو رفته ای بود که نشان می داد قبل از آنها بارها پا به پا گشته...
دوربین "دور و نزدیک"...عروسی ای را نشان می داد که مهریه عروسش هشتصد هزار تومان بود و
غذای عروسیش آب و چگدرمه...نه هتلی...نه باشگاهی...نه غذاهای رنگارنکی که نصفش راهی
زباله ها می شود..نه کوکایی..نه پپسی ای..نه زمزم وطنی ای...نه سکه های طلا و فتنه و بلایی
فقط آب و چگدرمه....
و بعد "دوربین دور و نزدیک"...فرشتگان نجاتی را نشان می داد که منت گذاشته بودند و آمده بودند
تا وردی بخوانند و آن تنگدستی ها را دود کنند و بفرستند هوا.....و مردم قند در دلشان آب شده بود
که رئیس جمهور احمدی نژاد...گوشه چشمی به آنها انداخته و به دنبال یکی از سفر های استانی
اش...چند نفری را راهی آنجا کرده تا حالی از احوال آنها بپرسد و به بی اعتنایی محکوم نشود!!
باز هم بگذریم....
ولی اصل قضیه چیز دیگری ست!!!
*******
گرچه انتخابات ریاست جمهوری.....سال آینده برگزار می شود....اما تبلیغات آن عملا از امسال آغاز
خواهد شد و گروه های سیاسی برای احراز این مقام فعالیتهای تبلیغاتی خود را آهسته و پیوسته
شروع خواهند کرد...
در این بین...پس از اینکه نهاد ریاست جمهوری با پاسخ رد رسانه ملی برای ساخت برنامه ای در باره
سفرهای استانی مواجه شد.........خود اقدام به ساخت این برنامه کرد و در حقیقت کلنگ تبلیغات را
بی سر و صدا به زمین کوبید تا افکار عمومی را کم کم برای انتخابات سال آینده و کاندیداتوری رئیس
جمهور آماده کند......این در حالی ست که چون در ایران اکثر رسانه ها دولتی ست ، سردمدار دولت
نهم شانس و فرصت بیشتری برای تبلیغات در اختیار دارد........فرصتی که شاید کاندیدا های دیگر تا
نزدیکی های انتخابات از آن بهره ای نبرند..(که خب مسئله کمی نیست)اما سابقه تبلیغات سیاسی
در ایران نشان می دهد که در هر دوره......کاندیداها و طرفداران آنها شیوه های ابتکاری جالبی برای
تبلیغ خود پیداکرده اند و باعث شگفتی مردم شده اند!!
حرفهای نامربوط:چرا باورت نمی شود همه حق زندگی دارند...نمی گویم مثل هم....فقط معتقدم خوب
چه آن دختران گونه سوخته (اهل روستاهای دور افتاده رازو جرگلان که اوصافشان را گفتم)..چه تو که اگر
دنیا را آب هم ببرد..جایی خوابیده ای که زیرت نم هم نمی کشد..می شود گاهی به این هم فکر کنی؟
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 22:28 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY