دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه دیوانه
-خب...که چه؟.....این مثلا فحش سبکت کرد؟....اصلا به که می گویی دیوانه؟...به خودت؟...به در و دیوار؟
به این موبایلی که مثل پاندول ساعت تابش می دهی؟............یا......مهم نیست.....فقط بگو که چه؟...
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
-اینها هم رویش تا سبکت تر شوم......به تو یاد نداده اند با آدمی که حالش خوش نیست کَل نیندازی؟...
....
....
....
همین است که می بینی....توضیح دیگری ندارم....می توانی به پای همه چیز بگذاری...از هذیان گویی
های یک ذهن تب دار گرفته.....تا انتخاباتی که عالم و آدم را گرگ و میش کرده.....اصلا بگذار پای همین
آبله مرغانی که یک هفته ای ست خانه نشینم کرده...تعجب ندارد....چه ام از بچه ها کم است؟...فقط
کمی قد کشیده ام و یاد گرفته ام ادای آدم بزرگها را در آورم.......شاید هم می گویی سر پیری و معرکه
گیری....خب این هم حرفیست....حتما که نباید دور چل چلی ات باشد یا سر پیری شلوارت دو تا شود
که بگویند سر پیری و معرکه گیری...فکر کنم این طور وقتها هم بشود این را گفت......به هر حال همین
است که می بینی....توضیح دیگری ندارم....می توانی به پای همه چیز بگذاری......آزادی...آزادِ آزاد....
....
....
....
اگر مادرم بود..حتما به شوخی می گفت :"توبا تاقصیر اِی..باب باب گولنگ ایسی ووردیمقا سانگا قیزیم"
و من با خنده می گفتم....نه.....چیزی نمی گفتم.....می گذاشتم شوخی کند و بخندد و مرا هم غرق
خنده هایش کند..اوف.....شاید هم دردم این است.......دلتنگی برای عزیزترین موجود دنیا که هر جوری
باشی ، باز هم تو را می پرستد و آغوشش را از تو دریغ نمی کند......شاید...نه...بس است دیگر.....
نوشته شده توسط مایا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت
امروز از آن روزهاست که دلم می خواهد بروم توی خودم و مثل کاغذهایم...مچاله شوم...آنقدر مچاله
که کسی نتواند....چینهایم را باز کند...
از آن روزها که چای نوشیدنم تمامی ندارد.....چای های تلخ و زهرماری....که اغلب یخ می زنند و من
موقع نوشیدنشان یادم می رود که چند ساعت پیش آنها را ریخته ام.........و غرق در رقص بی پروای
بخارشان شده ام...
از آن روزها که ته کثیف خودکار از دهانم در نمی آید و تمام اصول بهداشتی دنیا می روند به دَرَک....
از آن روز ها که کَکِ خط خطی کردن میفتد به جانم و تمام ذهنم را می خاراند........و یکی هم پیدا
نمی شود که به من بگوید...."مردم کِرم به جانشان میفتد،صدایشان در نمی آید...آنوقت تو به خاطر
یک کَک این همه هیاهو می کنی؟...تمامش کن...."
از آن روزهای هیاهو برای هیچ! که اعتراف می کنم دیوانه اش هستم....
..
..
..
امروز از آن روزهاست که کاغذها می میرند....خطها می شکنند...و داستانی متولد می شود....
و من تک و تنها مشغول به دنیا آوردنم....
قابله ها را خبر نکنید!!!!....
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت
هستم...
همین دور و برها...
بین آدمهایی که سر از کارشان در نمی اورم...
و....با مشغله هایی که....اوف....عقل جن هم به آنها نمی رسد...
اینها را گفتم که خاطر نازکتان را زیاد نگران بود و نبودم نکنید.........
*************************
تمیم..................................................................................................... پر!
سایرا................................................................................................... گاهی پر...گاهی نپر!
فریدون................................................................................................. گاهی پر...گاهی نپر!
مریم.................................................................................................... گاهی پر...گاهی نپر!
من...................................................................................................... شاید پر...شاید نپر!
عجب زمانه بپر ، نپری ست!!!!
آسمان برای پریدنمان جا کم دارد...
قفس برای اسارتمان جا کم دارد...
زمین هم که برود گورش را گم کند...یک وجب خاک شده است و برای دویدنمان جا کم دارد...
شاید من هم کم دارم که همه جا کم دارد...
عجب زمانه بپر ، نپری ست!!!!
**************************
بعدِ عمری آمده ام و اراجیفم را خودم هم نمی فهم...
ولم کنید...درست تر می شوم....
مثل کش تنبانی که ولش کنند...می فهمد که باید برگردد سر جایش....
عارِدرد ندارم که...پرت گویی ، پرتم می کند به عالمی که عالمی دارد....
شما نشنیده بگیرید!!
نوشته شده توسط مایا در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY