روزی..روزگاری...پدرم...که حرفهایش را مثل آفتابی که در آسمان میتابد...باور دارم...چیزی به من گفت که
بعد ها...ستون زندگیم شد...
ـببین مایا جان...نکبت ترین آدمها هم....چیزهای کوچکی برای دوست داشتن دارند...چیزهایی که شاید
از یک دانه ارزن بزرگتر نباشند ولی وجود دارند...و تو در تمام زندگیت باید به دنبال کشف آن چیزها باشی
تا نکبتی های زندگی...که همه اش هم تقصیر آدمها نیست ...آزارت ندهد....
و روزی...روزگاری...من...به خاطر پدرم...عاشق آن دانه های ارزن شدم....
وحالا به خاطر خودم...فقط و فقط به خاطر خودم...دنبال آن ارزنها هستم...و مثل یک کبوتر چاهی...در دل
غم انگیز ترین آدمها هم ارزن پیدا می کنم....
و همان روزها...پدرم...این را هم گفته بود...
روزی می رسد که به خاطر خودت....عاشق ارزنهایی خواهی شد که در دل نکبت پاشیده اند....
روزی...روزگاری..پدرم...من و فردای مرا...دیده بود...تا عشق ورزیدن را به من بیاموزد و نگذارد سنگ شوم
نوشته شده توسط مایا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 18:57 موضوع | لینک ثابت
احساس زنی را دارم که پس از زایمانی سخت و طولانی....به خواب عمیقی فرو رفته و هیچکس و هیچ
چیز نمی تواند ....خواب شیرینش را بهم بزند....
..
..
در نهایت ضعف و بی حالی.....بی نهایت خوبم....و نمی دانم خوبی ام را باید مدیون چه یا که باشم.....
...
...
دیوانگی ام را ببخشید...ولی....ضعفم را مثل خواب زن زائو دوست دارم...(نبخشیدید هم اشکال ندارد!!!)
نوشته شده توسط مایا در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت
روزهاست که روزگارم مثل روزهایم نمی گذرد...
من روزگارم را دو دستی چسبیده ام و به روز هایم گفته ام:"گور پدرتان...بروید پی کارتان...من را به شما
چه کار؟"....
و روزگارم کیفور این حرفهاست...کیفور بد و بیراههایی که به روزهایم می گویم.....و من صدای خنده های
نحسش را می شنوم....و دلم غنج می رود!!!!...(عاشق یک چیز نکبت که بشوی...عاقبتت همین است
دیگر....دلت با نحسی هم غنج می رود...)
هیچ آدم عاقلی هم پیدا نمی شود که به من بگوید:"گور پدر روزها و روزگارت و خودت...همه باهم....آخر
از جانت چه می خواهی که آدم نمی شوی..جمع و جور کن خودت را..روی دیوانگی را که برده ای..دست
عاقل ها را هم که از پشت بسته ای....حرف هم که به کَتت نمی رود......چه مرگت است؟.....جمع و جور
کن خودت را..."
روز هاست که روزگارم مثل روزهایم نمی گذرد...
کسی هم نیست که به من بگوید:"در شرف وا رفتنی و وا که بروی نه می توانی کاری برای خودت بکنی
نه برای دیگران...جمع و جور کن خودت را...حالا چه وقت وا رفتن است...جمع و جور کن خودت را..."
....................
................................
..........................................
.........................................................نقطه...نقطه...نقطه...نه...می خواستم بگویم....چمع و جور
شدن...سخت ترین و مزخرف ترین کار دنیاست................. ................. ............... ...........
حرفهای نا مربوط:از دوست جدیدم...مایا...ممنونم که برای اشتباه نشدن اسمهایمان...اول فامیلش را به
آخر اسمش اضافه کرد....مرا "مایا"ی خالی بخوانید و اورا "مایا.ا"....
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 8:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY