تبليغاتX
راز گل سرخ
 

تاول...

 

....خوبم....بله...خوبم...

....ای بابا....دروغ چرا...

راستش سعی می کنم خوب باشم...و همین سعی!!...همین سعی لعنتی!!...گند زده به همه چیز....

 

این روزها...به جملاتی که با سعی شروع می شود...آلرژی پیدا کرده ام...

 

وقتی کسی در نهایت دلسوزی می گوید..."بازم سعیتو بکن"...احساس می کنم تمام بدنم می خواهد

تاول بزند...از آن تاول های چرکی که دردش...تمام رفتگانت را می آورد جلوی چشمت...

 

یا وقتی کسی در نهایت بی خیالی دهانش را برای گفتن..."آدم تا سعی نکنه که به چیزی نمی رسه"..

باز می کند..خون سگیم به جوش می آید و طوری هارم می کند..که دلم می خواهد خرخره اش را بجوم

 

دست خودم نیست...

 

لابد دست آنها هم نیست...

 

آنها چه می دانند...سعی،برای من چه مفهومی دارد...به خصوص این روزها که تمام زندگیم در این کلمه

نکبتی خلاصه شده....

 

آنها چه می دانند....این روزها سعی،برای من حکم به دوش کشیدن لاشه گندیده ای را دارد  که تا حالا

نمی دانستم گندیده.....اصلا نمی دانستم لاشه شده که بدانم گندیده....

 

تا همین چند روز پیش....این لاشه متعفن برای من زنده بود...مثل خودم...مثل دیگران...

 

و من به بودنش عادت کرده بودم......به بودنش و به این طرف و آن طرف بردنش......به بودنش و به قایم

کردنش...به بودنش و به نادیده گرفتنش.....به بودنش و نبودنش.....من به همه اینها عادت کرده بودم و

چقدر احمق بودم که فکر می کردم..."عادت یعنی تمام شد...نقطه...سر خط"...

 

....خوبم...بله....خوبم....

خوبی که خوب می داند...."عادت یعنی...هست...همین و بس"....

مثل آن تاول ها...مثل آن خون سگی...مثل تمام چیزهای دیگر......

 

 

حرفهای نامربوط:یک هفته ای نیستم....برگشتم...همه تان را خط به خط می خوانم...

 


 

نوشته شده توسط مایا در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


تفاله های ذهنی....

 

چیز هایی که می خواهم بنویسم شبیه یک جور تفاله ند...

خواستید اسمشان را بگذارید تفاله های ذهنی.......شاید هم اسمهای بهتری برایش پیدا کنید......ولی

کاش بدانید اینها عزیز ترین تفاله هایی هستند که از ذهنم تُفشان می کنم.........نگه داشتنشان کمی 

برایم سخت شده...دور ریختنشان هم برایم سخت است...مثل یک جور سقط ذهنی می ماند...با تمام

وجودم دلم می خواهد نگهشان دارم...ولی....ولی....ولی...(خدای من...اینها هم حرفهای منند.........)

نه...دیگر این نقطه چین ها را نمی خواهم سقط کنم....همانها که می خواهم بگویم کافی ست....برای

سقط آنها هم کلی عذاب کشیده ام....بالا آورده ام....وزن کم کرده ام...از خواب و خوراک و تمام چیزهای

آدمیزادی افتا ده ام...ولی...ولی....ولی.....(خدای من.....اینها هم حرفهای نازنین منند که این گونه نقطه

چین شده اند)

                                     ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

این روزها...در گیرم...

در گیر دنیای خودم...

این طرف خودمم...آن طرف هم خودم...این طرف منم...و آن طرف هم من...

قضاوت نکنید...درگیریم.....قاضی نمی خواهد.....حرفهایم هم به درد هیچ محکمه ای نمی خورد تا حکم

صادر کند....قضاوت نکنید...این تفاله نازنین را به دادگاه نکشانده ام...فقط می خواهم تُفش کنم...همین

 

این روزها درگیرم...

درگیر دنیای خودم...

قبلا هم این گونه بوده ام........ولی انگار آن موقع ها راحت تر میشد این چیزها را قایم کرد.......قایم هم

نمی کردم.....میشد بهانه جور کنم و همه اش را بگذارم پای یک چیزی...یک بار پای بچگی...یک بار دیگر

پای بزرگ شدن......دفعه بعد پای یک چیز دیگر......ولی حالا نمی شود.....نمی توانم........بهانه هایم ته

کشیده...تکراری شده......گند شده.....(فکرش را که می کنم...می بینم هیچ وقت بهانه جور کردنم خوب

نبوده و همیشه یک گندی زده ام)

 

این روزها در گیرم...

و وقتی در گیرم...به طرز فجیعی خوبم....و به طرز وحشتناکی بد...

به طرز غم انگیزی شادم و به طرز شادی غمگین........به طرز دیوانه کننده ای عاقلم و به طرز عاقلانه ای

دیوانه....(هیس...چیزی نگوئید...عیب روی خودم نمی گذارم....فقط دارم تفاله هایم را تُف می کنم...اگر 

می تر سید کثیف شوید....راهتان را کج کنید و بروید به راه راست خودتان....)

 

این روزها در گیرم....

و وقتی در گیرم.....دیگر فقط سنگ صبور بی غم زهرماری نیستم.......درد دل هم می کنم....درد دلهای

تهوع آور....یک چیزی شبیه دل پیچه....حال به هم زن و کثیف....یک چیزی که باید بالا بیاورمش......ولی

به شکل حرف می شود و به زبانم می آید.....(گفتم اگر می ترسید کثیف شوید....یا نجاست دامنتان را

بگیرد...بروید به راه راست خودتان...فراموش کردن درد دل که گناه نیست....گناه هم باشد گردن خودم...

شما هم اگر عادت می کردید به شنیدنش...گفتنش یادتان می رفت)

 

این روزها....

انگار همه می دانند...یک مرگم است....خب...یک مرگم هست دیگر.....یک مرگ خوب.....یک خوبِ مرگ

(مرگ را هم که نمی توانم قایم کنم...می توانم؟)....این را به آدم نازنینی گفتم...و شاید چیزهای دیگری

هم گفتم که درست یادم نمی آید...ولی این یک مرگم را مطمئنم گفتم....نه تعجب کرد...نه شاخ در آورد

نه قلمبه گویی کرد و برایم استدلالهای فلسفی آورد.......نه برایم عاقل نمایی کرد.......فقط شنید.....و از

شنیدن مرگ خوبم لذت برد.....آنقدر که فکر کردم زیباترین حرفهای عالم را برایش گفتم....(و خب....انگار

گفته بودم و خودم خبر نداشتم....)

                                        ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

ولی با این وجود....

هنوز هم درگیرم....خوبم...یک خوب در گیر....یک درگیر خلاق.... یک در گیر مهربان دوست داشتنی....و

گاهی وقتها یک درگیر گند مزخرف....شاید دلم می خواهد که این گونه باشم...شاید هم ربطی به دل و

خواستن و این چیز ها ندارد....در گیریم یک جور دیگر است....یک جورِ جور...نه یک جور ناجور....در گیریم 

مثل ها کردن به انگشت های یخ زده است...گرمم می کند....(یا شا ید هم مثل خوردن یک فنجان قهوه

تلخ در یک روز سرد زمستانی...و بو ئیدن عطر خوبش....و پخش کردن بخار گرمش در صورتت...و...و.....

اوه...چقدر می شود در این باره حرف زد....)در گیریم...در...گیر...است....گیرِ چه اش را خوب نمی دانم..

فقط می دانم من هم گیر در گیریم هستم....و حالا که هستم...بگذار باشم...بگذار....نه...تمام شد....


 

نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 19:58 موضوع | لینک ثابت