تبليغاتX
راز گل سرخ
 

جای دیگر...

 

"نوشتنم" نمی آید....

برایش کارت دعوت هم فرستاده ام....به پایش هم افتا ده ام...ولی نمی آید....

"نوشتنم" این روز ها....سرش جای دیگری گرم است.....

 


 

نوشته شده توسط مایا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


زمین که به آسمان نمی رسد...عنوان نداشته باشد!!...

...

.....

........

............

.................

........................

...................................

...............................................

............................................................

.........................................................................

....................................................................................

.................................................................................................

 

نه....اشتباه نکن........

اینها هم حرفهای من است............


 

نوشته شده توسط مایا در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 7:53 موضوع | لینک ثابت


منی در کنار من!!!...

 

 وقتی قرار است هجو بنویسی دیگر لازم نیست ...فکر کنی!!!...

وقتی هم قرار است...هجو ننویسی...باز هم لازم نیست...فکر کنی!!!....

اصلا نوشتن و فکر چه ربطی به هم دارند که در هجو نویسی دور هم بنشینند و یکی به دو کنند...

هجوت را بنویس مایا جان...همین هجو خودت را...ول کن این عاقل نمایی های حال به هم زن را...فکر

را که بالا بیاوری...هم سبک می شوی...هم هجوت...اصلِ هجو می شود....

                                    ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

-تمام هفته پیش حالم خوب بود...

-این هم شد حرف...تو کی حالت خوب نیست که حالا به خوب بودنش می نازی؟...حاشیه نرو...بنویس..

-باشد...چرا می زنی؟....دلت می آید....منم ها....من....نکند یادت رفته زمانی سری از هم سوا بودیم و

جانمان برای هم در می رفت....

-هنوز هم همینطور است....و گرنه دیوانه نبودم با  دیوانگی هایت بسازم و به اندازه تمام عمرت....درونت

بمانم...حالا بنویس...این دل نازکی ها را هم بگذار برای خلوتمان...حالا چه وقت این حرفهاست...

-باشد...ما را که عمری به راه خودت بردی...این هم روی همان "بردن هایت"...

                                   ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ 

-تمام هفته پیش حالم خوب بود....آنقدر خوب که نگذاشتم کسی بفهمد حالم خوب است....نگذاشتم

کسی بفهمد شبها که چشم روی هم میگذارم به دشتهایی می روم که سر سبزیش آدم را به دویدن

وا می دارد......و آنقدر می دوی.....آنقدر می دوی.....آنقدر می دوی......که صبح وقت بیدار شدن هنوز

نفس نفس می زنی و می بینی زیر پاهایت سبز است...

-لابد حالا هم می خواهی بگویی هر چقدر آنها را می شویی...سبزیش نمی رود...خب..این چه ربطی

به دیگران دارد...می شود بروی سر اصل هجوت!!...

-امروز که از دنده چپ بلند نشده ای ...شده ای؟...تاوان صغرا کبرا چیدن هایم را اگر می خواهی بگیری

بگذار برای همان خلوتمان....حالا چه وقت این حرفهاست....

-ور پریده...حرف خودم را می کوبد سر خودم....عجب کار چرتی ست این هجو نویسی!!!...

                                    ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

-تمام هفته پیش حالم خوب بود...آنقدر خوب.....ای بابا.. ..اینها را که گفته بودم.....حواس که برای آدم

نمیگذاری....

-ب...ن...و...ی...س.....بهانه نیاور....ب...ن...و...ی...س...

-باشد...باشد....چه می گفتم؟....آهان...حرف دشتها را می زدم...گلهایش را هم گفتم؟...

-نه ...نگفتی....

-پس گل ها را می گویم....گل های همان دشتها را.....همانها که وسوسه بوئیدنشان تمامی ندارد.....

راستی می دانی آدمها چند جور گلها را بو می کنند؟..بعضی ها وقتی گلی را می بویند..عطرش را فقط

توی دماغشان نگه می دارند و بلا فاصله بیرون می دهند.......نمی دانم چرا.....فقط می دانم که عطر گل

نفسشان زود می پرد..بعضی دیگرعطر گل ها را تا ریه هایشان هم می برند..ولی به جای اینکه نگهشان

دارند...آنها را با بازدمشان بیرون می دهند...نفس این آدمها بیشتر بوی گل می دهد....بعضی ها هم به

جای اینکه گلها را ببویند...عطر شان را می خورند!!..و می برند توی معده شان....بعد هم جذب خونشان

می کنند و می برند به مغز و قلب و زبان و هر جای دیگر ی که فکرش را بکنی......حرف این آدمها بوی گل

میدهد...فکر شان هم..تپش قلبشان هم ضرب اهنگ گل است..بعضی ها هم عطر گل می شود گوشت

تنشان...آن وقت تن هر کس که بهشان بخورد...بوی گل می گیرد...

 -معلوم است که می دانم....این را هم می دانم که دیشب مرضیه گفت  بوی گل می دهی......بوی گل

یاس...قبلا هم چند نفر گفته بودند بوی گل سرخ میدهی....یکی هم گفته بود......بوی دشت می دهی

دشت های پر گل.....و تو دستپاچه شدی و گفتی....بوی عطرم است.....یادم هست سرخ هم شدی...

دیوانه ای دیگر.........چه می شود بدانند شبها به دشتهای پر گل سر می زنی و عطر گل می خوری تا

بشود گوشت تنت...

-هیس....چرت نگو........خودت هم خوب می دانی که بوی عطرم است....اصلا گیرم که تو درست می

گویی.....پس چرا کسی به من نمی گوید بوی آفتا بگردان میدهی...من که این گل را بیشتر می بویم؟

-خب...حالا شدی مایایی که من دوست دارم...خودت را بو کن..بو کن دیگر..حالا بگو چه بویی می دهی؟

-خب....یک جور بوی علفی....بوی....برگهای آب خورده....صبر کن....بوی گلبرگهایی که رد آفتاب رویشان

است و باز بوی کالی و نارسی می دهند....وَ.....وَ.....ب...و...ی....بوی....تازگی....وَ...تُردی...مثل بوی...

درختان باران خورده...

-اینها بوی آفتاب گردان است دیگر...بویی که فقط برای توست...آن بوی یاس برای مرضیه...بوی گل سرخ

برای آنها که دوستش دارند...بوی دشت برای آن یکی....اصلا تو به آن ها چکار داری .....ولت کنند ادعای

دماغ مردم را هم می کُنی....

                                       ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

-حرف زدن با تو همیشه خوب است...حتی وقتی سر اخلاق نباشی...

-ولی من بد جور سر اخلاقم..نمی بینی چقدر کیفم کوک است...حالا گاهی به تو هم بپرم...مگر چه می

شود...به جایش همیشه با هم می پریم...اصلا پریدن...بی تو...پریدن نیست...

-"همیشه با هم می پریم"....همینت را دوست دارم....همین همیشگیت را....پریدن..دویدن در دشتهایی

که مال خودمان است...خودِ خودمان...و بعد رفتن به جاهایی که عقل هیچکس نمی رسد...به زیر خاک..

به آسمان...به کهکشان...به بیکران...به نقطه های بی نشان...

-صبر کن...صبر کن....تا دوباره شاعر نشدی...بیا جمع کنیم بساطمان را......اصلا اینها به دیگران چه.....

عجب کار چرتی ست این هجو نویسی...بیا جمع کنیم بساطمان را....من و تو باید باشیم که هستیم...

من و تو باید برویم که می رویم...من و تو باید بپریم که می پریم....بیا جمع کنیم بساطمان را...اینها به

دیگران چه...


 

نوشته شده توسط مایا در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت


دل است دیگر...

 

قبل...نوشت: 

اگه ازم بپرسن...سخت ترین کاری که تو این چند روز کردی چی بود؟...میگم:"آروم کردن کندیسِ مهر...بان

و دل...شکسته و خب...زخم...خورده"....

                                        ************************

 

مهر...نوشت:

دل است دیگر!!!یک عمر آب و دانَش میدهی....بزرگش می کنی....می شود اینی که هست...بعد پر می

کشد روی بام دیگران.....که به تو ثابت کند.....کفتر خانگی نیست.....و تو با خودت می گویی......هی دل

غافل!!! آبت نبود...دانَت نبود...پر زدنت چه بود؟...و زیر لب مدام زمزمه می کنی...دل است دیگر!!!...

  

دل...نوشت:

دل است دیگر!!!یک عمر آب و دانَش می دهی ...بزرگش می کنی ...می شود اینی که هست...بعد تازه

دِل دِلی هایش شروع می شود!!تُف به گورَش!!...یک تکه گوشت که بیشتر نیست....قد یک مشت.....اما

دل دلی هایش یک خروار است...و عجیب که این مشت نمونه خروار نیست!!....دل است دیگر!!!...

  

زخم...نوشت:

دل است دیگر!!!...یک عمر آب و دانَش می دهی...بزرگش می کنی...می شود اینی که هست...دَدری...

گور به گوری ...تُف به گورش!!....حرف حساب که حالیش نیست...می گویی نرود....می رود...می گویی

از این قواره ها برای تو تنبان در نمی آید!!...می گوید تنبان ارزانی خودت!!...دل است دیگر!!...

 

 من...نوشت:

نمی میری که اگر یک روز مثل آدمیزاد بنویسی...می میری؟...نه نمی میری....جمع کن این دل نوشت و

زخم نوشت و مهرنوشتت را...می خواهی تُنبان....تن دل مردم کنی؟...یا دماغت را بالا بگیری که مَثَلا دو

تا مَثَل بلدی!!!...جمع کن این تنبان و مُشتی که خودت هم نمی دانی نمونه خروار هست یا نه...

                                     

                                      **************************    

 بعد...نوشت:

اگه ازم بپرسن.....سخت ترین کاری که تو این روزا کردی چی بود؟....میگم....."گفتن این حرفا به کندیس

مهر...بان و دل...شکسته و خب...زخم...خورده!!"...


 

نوشته شده توسط مایا در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت