خب...موضوع این است...
نمی شود که هر روز آدم شبیه دیروزش باشد....نه...نشد...این ، نه... نمی شود که دیروز آدم شبیه امروزش باشد....شاید هم می شود و من باورم نمی شود...بله..این..شد و بعد... گلاب به رویتان ...تمام دیروز را دماغ ریزش ! داشتم...البته امروز هم دارم....ولی نه مثل دیروز(اولین فرق) مغزم مثل انار آب لمبو شده بود و یک چیزی...شاید همان سر درد خودمان...مدام آبش را می چلاند توی دماغم..(من هم که شکر خدا این طور مواقع انصاف ندارم!....چنان دق دلی ام را سرش در می آوردم و با چنان غیضی می کشیدمش که گویا..افسار اسب عصاری ست...حالا باز به اسب عصاری...حرف حالیش می شد...اما تنها چیزی که به کت دماغ من نمی رفت حرف بود.... وگرنه چه لزومی داشت که این طوری نفس خودش و من را بگیرد)..خب.....فعلا بس است هر چه دماغم را آباد کردم... و بعدتر... بعدترش هم که معلوم است......این طور وقتها ماجرا فقط به کوفتگی دماغ و قرمزی ناجورش خلاصه نمی شود...در اصل...اصل ماجرا...رنگ میت شده آدم است.....کفاره اش را هم که بدهی این رنگ دیدن ندارد به خصوص که موقع های عادی هم رنگ پریده باشی و به خودت دلداری بدهی که.... رنگت مهتابی ست (دومین فرق)یک اصل ماجرای دیگر هم هست.....آن هم چشمهای بی رمق بی نوای زکامی ست....می دانید که....می شود مثل ذغال گر گرفته در آتش گردان.....علاجی هم ندارد الا خواب مداوم و.......باز هم همان خواب مداوم........و یک چیز دیگر هم هست...........بدن کوفته ای که مصیبتی ست این ور و آن ور کشیدنش..و این هم علاجی ندارد الا اینکه در خودت مچاله شوی و تا می توانی سر و پایت را ببری توی دلت....اگر هم افاقه نکرد...دراز به دراز گوشه ای بیفتی بلکم...فرجی شود...البته با طبیب رفتن و داروی علفی خوردن هم...می شود افاقاتی کرد...(البته خود دانید) و بعدِ بعد تر... بعدِ بعدتر ندارد دیگر...با این اوصاف...مراسم عزا باید می رفتم...(خدا رفتگان شما را بیامرزد...دیروز سه ی پدر دوستم بود...)سر کلاس باید حاضر می شدم...آن هم کلاسی که اگر سر و دماغم یک جا برود...جایم نمی رود...(کلاس دکتر ساعی باشد و من نباشم....چه حرفها...پس کی در کلاس مثل مادیان رام نشده شلنگ تخته بیندازد و آن قدر حرف بزند که همه در دلشان آبادش کنند و بگویند:"زبانت را آل ببرد".....البته اینها چیزی از خانومی من کم نمی کند...بیخود به فکرهایتان دور ندهید...حرفهای بی قاعده که نمی زنم شکر خدا با قاعده حرف زدن را مثل آب خوردن بلدم....حالا چه دخلی به من دارد که بعضی ها کلاس را با سالن سینما اشتباه می گیرند و بی قاعده و با قاعده....خوابشان می گیرد....)اینها یک طرف.....یک قرار کاری هم تک و تنها یک طرف...(و چه خوب که به هم خورد...و گرنه با دیدنم زهره شان می رفت..اوصافم را که عرض کردم خدمتتان...) و سه تا بعدتر... گفتن ندارد...گَبر اگر مرا دید....میزد زیر گریه...چه برسد به دکتر ساعی که دل نازکی و مهر بانی از سر و رویش می بارد...و البته این مهربانیش...یک جور هایی...مهربانی جدی ست... -خانوم...فکر می کنم شما حالتان خوب نیست...سرما خورده اید؟ بله؟..می توانید بروید.. -بله...کمی...ولی اگر اجازه بدهید می مانم ...حالم زیاد بد نیست... یک ربع بعد... -خانوم...بهتر است بروید...وقتی هم که بیمارید لزومی ندارد سر کلاس بیائید... -آنقدر ها هم که شما فکر می کنید حالم بد نیست...فقط زیاد نمی توانم حرف بزنم...فکر می کنم چیزی که بد است همین است...(و در دلم ادامه دادم...حرف نزدن آدمی که همه به حرف زدنش عادت کرده اند) (یک پرانتز دیگر:سومین فرق...عجیب پرانتزی شده ام امروز...این هم باشد چهارمین فرق..) -می خندد... -باشد...می روم...ببخشید که شما و بچه ها اذیت شدید... خب موضوع همین است... نمی شود که هر روز آدم شبیه دیروزش باشد...
نوشته شده توسط مایا در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت
اعتراف می کنم.....حالم خوب است!.....و وقتی حالم خوب است......هر کار مربوط و نا مربوطی از من
بر می آید.......ذهنم مثل خیابان تنگ و شلوغی شده است که ایده ها و افکارم در آمد و رفت مداوم..
دائم به یکدیگر تنه می زنند و سکندری می خورند و می افتند و بعد به همدیگر لبخند می زنند و با...
یک معذرت خواهی...به راه خود ادامه می دهند و کمی جلوتر روز از نو روزی ازنو...و طفلک ، من...که
این طور موقعها رفتار آدمیزادی ندارم و به شکل بیمار گونه ای خوبم.......آنقدر خوب.....که گاهی دلم
می خواهد آواز بخوانم.......آن هم درست موقعی که همه خوابند و در رویای هفت اقلیم و پادشاه به
سرمی برند..یا هوس می کنم برای خودم قهوه و چای دم کنم و آن را تلخ بنوشم و از تلخی اش لذت
ببرم...و خب.....آن هم درست همان موقعی که همه خوابند و خانه در تاریکی خلسه آوری فرو رفته و
انعکاس نور کمرنگ آباژور بر تابلوها...آدم را به جاهایی می برد که با هیچ نوری نمی شود رفت..و این
درست همان لحظه ای ست که فکر های پا به ماه من فارغ می شوند....و تا صبح خواب را از چشمم
می گیرند......(گاهی باورم نمی شود که قابله این همه فکر کوچکم که به زودی بزرگ خواهند شد و
به همان اندازه نیازهایشان هم رشد خواهد کرد....و من علاوه بر دنیا آوردن فکرهای دیگر.......به آنها
هم خواهم رسید)....و چقدر هیجان دارد قابلگی این فکرهای مداوم......و من برای همین حالم خوب
است و خنده لحظه ای از روی لبانم دور نمی شود و هر که مرا می بیند ، می فهمد که در این قابلگی
آبستن زندگیم!!!! و گونه هایم چنان رنگ گل گرفته اند که سرخاب سفیداب های همیشگی پیشش
کم می آورند و آهسته آهسته رنگ می بازند...و چشمانم...مثل شیشه های رنگی در زیر نور آفتاب
می درخشند و اطرافیانم را به بازی می گیرند........و زبانم برای خودش زمزمه می کند و از قدیمهای
قدیم تا همین نزدیکیها را می خواند و مستم می کند.....و من.....هر لحظه اعتراف می کنم که حالم
خوب است....و وقتی حالم خوب است هر کار مربوط و نامربوطی از من بر می آید....
نوشته شده توسط مایا در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 3:36 موضوع | لینک ثابت
می گویند(و تاسف از گفته هایشان می بارد):شیرین عقل است!!.....هوش و حواس درست و حسابی
ندارد...حرفهای یا مفت زیاد می زند و تو سری هم زیاد می خورد....
می گویند(و ترس ، صدایشان را می لرزاند):جنی شده!!.....با از ما بهتران سر و سری دارد...فقط مانده
سُم در بیاورد تا همه باور کنند یکی از آنهاست...
می گویند(و گرفتار ترحمی نکبتی اند):مثل همیشه پای یک مرد در میان است....اول دلش را برد...بعد
سر دواند و قالش گذاشت...آخر سر هم عقلش را برد...
و تنها اوست که می غرد و می گوید:گُه خوریهای زیادی!!!....سگ مصبها.....واق واقشان تمامی ندارد
شکر خدا ...دروغ هم که حُناق نیست...خفتشان را بگیرد...
بعد کمی آرامتر می شود و ادامه می دهد:حکایت این جماعت...حکایت اطرافیان آن مرغ کُرج است که
منتظر بود از تخمهایش....جوجه هایی شبیه خودش در بیاید....اما زد و نا غافل.....از یکی از تخمها یک
جوجه اُردک بیرون آمد و گند زد به تصوارت مرغه و اطرافیانش........حالا این ها هم مثل آن جماعت گاو
و آلاغ و گوسفند...گُه گیجه گرفته اند و نمی دانند..گناه مرغ نشدنِ اُردک را گردنِ که بیاندازند..یکی هم
نیست بهشان بگوید....جوجه اُردک مشکلی ندارد.....آنها زیادی مرغ دیده اند.....(سری تکان میدهد و
می افزاید)فجایع زندگی ما از همین تفاوتها شروع می شود....
و من گر چه از شنیدن آن فحش های آبدار سرخ شده ام...ولی دلم می خواهد تمام قانونهای ثابت و
دائمی زندگیم را بالا بیاورم و بگویم:گور پدر فجایع...
*******************************
بعد التحریر
این بعدالتحریر نوشتن منم برای خودش حکایتی شده....نمی دونم چرا وقتی نوبت نوشتن این قسم
مطالب میشه...احساس بچه ای رو پیدا می کنم که موقع حرف زدن زبونش می گیره و دور و بریهاش
با ایما و اشاره...به همدیگه می گن:"ببینم تو حالیت شد...چی گفت؟"....ولی خب...اینم یه جورشه
دیگه...گاهی زبونم منو می پیچونه و گاهی هم من با زبونم شما رو می پیچونم!..و مهمترین دلیلشم
اینه که بیشتر وقتا فقط به این فکر می کنم که ذهنمو خالی کنم،حالا به هر شکل و کلمه ای که شده
همینم باعث میشه که زیاد تو بند توضیح دادن نباشم..(به قول یکی از بچه ها..اینجا شده زباله دونی
ذهنم و خوب نیست ته توی بعضی از زباله ها در بیاد..نمی دونم..شاید راست میگه)ولی چون این روزا
خیلی سرحالم...دلم نمیاد در این باره توضیح ندم....
واقعیت اینه که..موقع نوشتن این مطلب...به دوستی فکر می کردم که فرقای کوچیکی با ما داشت و
همینم باعث آزارای بزرگش شد...همینطوریه دیگه...وقتی یکی شبیهمون نیست..یا سعی می کنیم
اونو شبیهمون کنیم و قوانین ثابتمونو بهش یاد بدیم......یا.....اَنگایی بهش بزنیم که به لعنت خدا هم
نمی ارزه....گاهی وقتا به این فکر می کنم که چرا ما اینقدر در برابر تفاوتها و تغییر ها مقاومیم...و این
مطلب هم نتیجه همین گاهی وقتا و همین فکرا بود....
نوشته شده توسط مایا در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت
بچه که بودم ، فکر می کردم بزرگ که شوم...یک جورهایی با موسیقی گره خواهم خورد...البته فکرم به
موسیقیدان شدن قطع نمی داد و رویاهای کوچکم از نواختن سازی بدون نت(حالا هر چه که باشد)فراتر
نمی رفت..ولی خب..مهارتم در نواختن زنبورک و از بَر بودن لالایی های سرزمین مادریم کافی بود تا این
فکر به رویاهایم دامن بزند...یادش بخیر...بچه بودم و بچگی کردن و رویا بافی گناه بزرگی نبود...

خوب یادم هست........پسرک عاشق پیشه همسایه مان گِرمان می زد (شما آکاردئون بخوانید) و آنقدر
سازش ناکوک بود و خودش ناشی......که تُف و لعنت اهل محل لحظه ای رهایش نمی کرد.......ولی مگر
گوشش به این حرفها بدهکار بود...وقتی گِرمانش را دستش می گرفت و شروع به نواختن می کرد..دیگر
چیزی نمی شنید..به خصوص که بعدها دهانش به آواز خواندن هم باز شد و با این کارش دهان اهل محل
را هم آباد کرد...تا اینکه همه به یک نتیجه منطقی رسیدند:"او ساز مخالف میزد نه گِرمانش را "...همان
شد که من عطای تمام سازهای مخالف را به لقایش بخشیدم و از آموختن این سازها محروم شدم..

کمی بعد....همسایه چند خانه آن طرفترمان اُرگ خرید و از همان اول برای بچه هایش استاد گرفت تا از
لعن و نفرین هم محله ای ها در امان باشد.........استاد هم برای بچه ها سنگ تمام گذاشت و نه فقط
"کفتر کاکُل به سَر" و "گل سَنگم" و "بابا کََرم"....یادشان داد....بلکه موسیقی آن وَر آبی را هم چاشنی
کارش کرد و یک محله را به وجد آورد...البته منکه از خانه های مردم خبر نداشتم...فقط می دیدم هر که
بچه اش را گم می کرد......یکراست به طرف منزل همسایه مان می رفت و هنوز به در منزلش نرسیده
فرزندش را مشغول حرکات موزون می دید و با چَک و سیلی روانه خانه می کرد..نمی خواهم جانبداری
کنم...ولی خب...صدای دَمبلی دیمبو ، بزر گترهارا هم سر ذوق می آورد.....چه برسد به بچه ها که ذاتا
محتاج تحرک و شادی و نشاطند و نزده ، می رقصند.....به هر حال نتیجه اخلاقی ماجرا این شد که من
اُرگ شنیدن را به اُرگ زدن ترجیح دادم تا گرفتار خشونتهایی از این نوع نشوم...

استاد بچه های همسایه....مرد عاقلی بود و چون دلش نمی خواست با بد کردن سابقه اش.....از نان
خوردن بیفتد...ابتکار جالبی کرد...(البته این را الان می فهمم...چون آن موقع بیشتر از غم نان ، گرفتار
سِحر موسیقی بودم)...آن مرد که با نُت آمده بود نه با اسب...قبل از رفتنش.....به بچه ها یاد داد که با
اُرگ...موسیقی سنتی بزنند...و آوازهایی را که قبلا با دوتار و قیژک نواخته میشد...با اُرگ امتحان کنند
نتیجه...معجون جالب و روحنوازی شد..و اهل محل را خشنود کرد...به خصوص والدین بچه ها را که حالا
می توانستند بدون خجالت..چشم در چشم همسایه ها بدوزند و به خاطربلبشویی که دم در حیاطشان
به پا میشد...عرق شرم نریزند...اینجا بود که من با مفهوم فرهنگ سازی آشنا شدم..( این طوری ست
دیگر...بچه ها عاشق یاد گرفتن واژه های جدیدند..و خب به لطف موسیقی...من هم واژه باران شدم..)

بزرگتر که شدم....سازهای زیادی با داستان های عجیبشان وارد زندگیم شدند....از دوتار(که هچ وقت
نواختنش را یاد نگرفتم)......گرفته تا پیانوی عتیقه دوست پدرم.......که با آن قاب سیاه براق و حاشیه
طلا کاریش..بیشتر جنبه تزئینی داشت تا آلت موسیقی..(اوف..هیبتش چنان مرا می گرفت که فقط به
تماشا اکتفا می کردم و جرات دست زدن نداشتم تا بلایی سرش نیاید)...کم کم من ماندم و حوضم!!
همان ساز کوچک و دوست داشتنی ای که مرا به جای گره زدن به دنیای موسیقی به این همه ماجرا
گره زد...تا دلبستگی ام به صدای روحنوازش بیشتر شود....گرچه...می دانم زنبورک زنگ زده ام نیز تا
مدتی دیگر اسیر خاطره ها خواهد شد...ولی چه عیبی دارد..من و او روزهای خوب زیادی با هم بودیم
و تا جایی که توانستیم نواختیم.......در گردونه این همه ساز جور و اجور از تَک و تا نیفتادیم و در مقابل
اُبهتشان کم نیاوردیم...زنبورکم...خاطره یا غیر خاطره......همیشه با من است و برایم تصویر دخترکی
را زنده می کند که آوازش را به صحرا سپرد تا همیشه گرم بماند...
**عکسها...لوگوی وبلاگ سایرای نازنینم است...به قول خودش:"زنی از تبار نبودن"...ممنون...
نوشته شده توسط مایا در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت
.........عاشق دانستن منی؟
خب...مسئله همین جاست.
همیشه که نمی شود عاشق چیزهای محال باشی !!!
حرفهای نامربوط : انگار آیه نازل شده ، یه روزم مثل آدمیزاد سَر نکنم...
******************
بعد التحریر...
داشتم داستان زندگی"اینگرید برگمن"رو می خوندم.....که نامه پاپا همینگوی به اون....ذهن آشفته مو
سر و سامان داد..(فکر می کنم اینگرید هم بعد از خوندن این نامه...حال خوب منو داشت...پس غُرهای
عزیز...فعلا مرخصید...)این چند خط هم سهم شما...
(...می خواهم یک سخنرانی کوچک بکنم...
همه آدم ها گاهی تصمیمهای غلطی می گیرند ، اما اغلب تصمیم غلط چیزی نیست جز تصمیم
درستی که به شکل بدی عملی شده است...پایان سخنرانی.
و یک نکته جدید:نگران نباش.نگرانی هرگز به دردی نخورده ، "هرگز".
.......................................................................................................................
...این نامه چقدر ایکبیری شد،اما به نظرم،ما در کثافت ترین سالهای همه زمانها زندگی می کنیم.با
این حال این تنها زند گی ست که در اختیار داریم...حالا که نوبت بازی ما شده ناله نکنیم...)
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY