تبليغاتX
راز گل سرخ
 

گرما،فمینیسم و عصرانه نیو یورکی...

..........

 از وقتی آمده بود،داشت یکریز حرف می زد و به کلی فراموش کرده بود...آنچه در دهانش می چرخد...

زبان است نه چرخهای یک فِراری......می دانستم برایش فرقی نمیکند در آشپز خانه مشغول دم کردن

چای عطری باشم.......یا روبرویش بنشینم و به لبهای غنچه ایش که با لایه ضخیمی از رژ لب صورتی

پوشیده شده بود،چشم بدوزم...مهم این بود که با کلماتی مانند:"اوهوم...واقعا..نمی دانستم..عجب..

باورم نمی شود........"و مثل اینها توجهم را به حرفهایش نشان بدهم و گاه و بی گاه بعضی از آنها را

تائید کنم..(حالا چه موافقش باشم و باب میلم باشد.....چه حالم را بهم بزند و خونم را به جوش آورد)

آنقدر حرف زده بود که یادم نمی آمد حرفهایش را با چه موضوع هیجان انگیزی شروع کرده بود..ولی هر

چه بود..حالا به گرمای طاقت فرسای هوا رسیده بود و این تابستان را با تابستان سالهای قبل مقایسه

می کرد.....

- باورت نمی شه عزیزم...تا برسم خونتون لیچ آب شدم...البته اینجا که همیشه همینطوره..ولی مردم 

می گن...چون امسال زمستون بارون خوبی باریده.....تابستونم گرمتر از سالهای دیگه شده.....(نفس

عمیقی کشید و ادامه داد)........انگار یه دیگ آب جوش گذاشتن زیر پوسته زمین تا بخارش همه مونو

بخار پز کنه....

چه جمله قصار پر معنایی..در حالی که سعی می کردم جلوی خنده ام را بگیرم..مثل کدبانویی مهربان

شربت و شیرینی تعارفش کردم...

- چرا اینقدر یخ تو این شربت ریختی...نمی گی هر کی یه قلوپ ازش بخوره سینه پهلو می کنه؟....

(جرعه ای از شربت نوشید و زیر لب غرو لند کرد)...........بعضیا هنوز فرق بین شربت و یخ در بهشتو

نمی دونن....

کنایه اش به جای اینکه ناراحتم کند....مرا به خنده وا داشت.....اما باز مثل یک خانوم اصیل و نجیب 

جلوی خودم را گرفتم و این از خود گذشتگی به قیمت درد استخوانهای گونه و بنا گوشم تمام شد...

-یادمه چند سال پیشم همچین گرمایی رو دیده بودم(اوه...پس هنوز مسئله گرما ادامه داشت)...آره

همون سالی بود که بُرجای دوقلو رو زدن(گرما و سیاست......چه ترکیب جالبی).....خدای من.....چه

بعد از ظهر گرم و وحشتناکی بود( یک آن حس کردم در آن لحظه در طبقه پنجاهم برجهای دو قلو گیر

کرده......یا از پایین آن،شاهد ماجرا بوده.........لعنت به این پارازیتهای ذهن زیادی خلاق من)راستی 

سالگردش گذشت؟(حالا گرما و سیاست داشت ...گرمای سیاست میشد)...

یادم آمد در آن بعد از ظهر از کانال ۳۳(یو دبی)مشغول تماشای برنامه مورد علاقه ام بودم که ناگهان

همه چیز به هم ریخت...و ظرف چند ثانیه تصاویر زنده و لحظه به لحظه اصابت هواپیماها به برجها بر

صفحه تلویزیون نمایان شد...با این ذهنیات خواستم حرفی بزنم که ادامه داد...

-حالا هزار تا سالگردم بگیرن...چه فایده...کی دیگه می تونه بُرجای به اون عظمت بسازه...(هوم؟)

با این حرف صورت گردش در هم رفت و گوشه های لب کوچکش آویزان شد....دوباره خواستم نطق

کنم که گفت...

-اصلا این به کنار...چه آدمایی که بابت این برجا کشته و آواره نشدن......(یک جرعه دیگر از شربتش

را نوشید و ادامه داد)  هم تو مملکت خودشون...هم تو دنیا...

خشم خفیفی زیر پوست سفیدش دوید و گونه های گوشت آلود و غبغبش را لرزاند......در این حال

قیافه اش مثل مادر بزرگهای مهربان و دل نازک شده بود......(در این شرایط اگر یک کلمه اظهار نظر

نمی کردم...به احتمال زیاد پس می افتادم و همه می گفتند:طفلک لال از دنیا رفت)...

-حالا خوبه این جرج بوش..مثل بیل،هیز و پدر سوخته نیست(بیل....اوه...خدای من...انگار داشت از

پسر خاله اش حرف می زد...و به چه نتیجه شگفت انگیزی هم رسیده بود)

آمدم بگویم از چه لحاظ ...که ناگهان یک جرقه کوچک...در انتهای مغزم...فایل خاک خورده ای را روشن

کرد و یاد ماجرای مونیکا لوینسکی افتادم(چقدر خوشحال بودم که با یک سوال بیجای احمقانه...نگاه

شماتت بار او را به جان نخریده بودم)

-اصلا همه مردا همینطورن عزیزم..اونا از تو قنداق یاد می گیرن چطور زنها رو بچزونن..می گی چطوری؟

خب معلومه....اول اعتمادتو جلب می کنن و بعد زیر زبونتو می کشن و چنان باهات همدردی می کنن

که فکر می کنی خدا اونا رو آفریده تا مثل یه صندلی بهشون تکیه بدی..ولی بعد چی میشه؟پایه های

صندلی می شکنه(مکث)و پشتت خالی میشه(در این لحظه تمام توجهم به هیکل درشت و اندام فربه

او بود)...نه(با بغض)پشتتو خالی می کنن...

در حالی که به شدت.....احسا سات فمینیستی ام غلیان کرده بود.......و زبانم برای گفتن یک کلمه

می سوخت.....به این نتیجه رسیدم که پای گرما و یانکی ها را وسط کشیده تا به این مرحله برسد

و یک درد دل حسابی بکند...همینش را هم دوست داشتم..همین روش غیر معمول و پر پیچ و تابش

برای رسیدن به مقصود را(اما نمی دانم چرا این روش درباره مردان موثر نبود و به نتیجه نمی رسید)

-من...نمی دونم..این جماعت..ذکور به ...چ..ی.. ش..ون..(بقیه حرفها کمی زنانه شد و اشک او هم 

که سر مَشک را شل دید..با فوران بیرون آمد..تنها در این مرحله بود که توانستم دو کلمه ابراز عقاید

و احساسات کنم و عقده این همه حرف نزدن را از دلم بیرون بریزم..بماند چه گفتیم و چه شنیدیم..

در نهایت چیزی که عایدمان شد..یک وجود بی عقده برای من بود و یک دل سبک برای او..گر چه من 

انتظار نداشتم این عصرانه نیو یورکی...با گرما و فمینیسم بیامیزد و چنین نتیجه مطلوبی بدهد)...


 

نوشته شده توسط مایا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 3:25 موضوع | لینک ثابت


شب نوشت...

روی بالکن که می روم هجوم شرجی...ریه هایم را آزار میدهد...با این وجود چند نفس عمیق می کشم

تا روی شرجی کم شود..بعد به تماشای شب می نشینم..چقدر تن سیاهش خیس است..با ناخنهایم

رویش خط می کشم..ردش می ماند..اما صدای شب در نمی آید..مثل خودش مرموز است..به چراغهای

درخشانش نگاه می کنم..با هرزگی تمام به چراغهای کم سوی زمین چشمک می زنند..طفلکی ها...

چقدر خامند..اصلا چراغ های آسمان را چه به چراغ های زمین؟کاش بهشان می گفتم:"آن ها از دور دل

می برند و از نزدیک زَهره"...ولی به من چه ربطی دارد...بعضی ها با سراب دلخوشند و بعضی ها را آب

هم دلخوش نمیکند...اوه...ببخشید جناب شب...هذیان گفتن که تب نمی خواهد...ببخشید که سرتان

درد آمد...اگر اجازه بدهید می روم تا جواب ایمیل هایم را بدهم..از مصاحبتتان خوشحال شدم..شبتان

خوش جناب شب... 

                                                   *       *       *      *      *

جواب جی میل هایم را که می دهم..به سراغ ایمیل های یاهو می روم..آدرس آشنای دوست نازنینی

مرا سر ذوق می آورد...ایمیل را باز می کنم تا نقطه نظرات جالبش را بخوانم..خط آخر ایمیل مرا به خنده

وا می دارد..."فکر می کنم پستچی عاشقت شده"...بلند می خندم...از آدمهای حاضر جواب و "باهوش"

خوشم می آید...همیشه حرفی برای ناک اوت کردنت دارند....حوصله ات را هم سر نمی برند.....ولی با

آدمهای "خیلی باهوش" راحت نیستم..آنقدر باید قُلمبه سُلمبه حرف بزنی تا متوجه شوند تو هم دستِ

کمی از آنها نداری..بعد هم باید هر چه کلمه درشت در حنجر ه ات گیر کرده عُق بزنی...تا شاید چیزی از

گلویت پایین برود...همه این ها برای چه؟....برای اینکه یکی مثل خودت به تو بگوید نخبه...نابغه..یا چیزی

مثل این...چه تلاش احمقانه ای....که چه بشود؟....منکه مانده ام...نمی دانم چرا یک دفعه یاد "فالاچی"

می افتم...فالاچی زیرک و باهوش...                                         

                                                *      *      *       *        *

زیرکی این روزنامه نگار ایتالیایی همیشه برایم جذاب است.....خواندن مصاحبه هایش حس خوبی به

من میدهد.......به خصوص آن مصاحبه خواندنی اش با "پیکاسو".....که یک کورس تمام عیار بین نبوغ 

 و دیوانگی یک نقاش صاحب سبک و زیرکی زنی فرصت طلب است.....چقدر پایان غافلگیر کننده این

مصاحبه را دوست دارم...آنجا که باید یکی از این دو اسب چموش زودتر از خط پایان بگذرد....و بلاخره

این مادیان آزموده و باهوش است که نریان عصبانی و آشفته را جا می گذارد...

                                                *        *      *      *      *

این هم از خط پایان

........................

 فالاچی:با اجازه شما آقای پیکاسو،سوال دیگر خود را این طور مطرح کنم که شما عادتهای بسیار  

خاصی دارید،مثلا در وقت نقاشی تا خود را برهنه نکنید،پشت سه پایه نقاشی نمی شنینید،این

عادت بر روی کدام فلسفه خاص استوار است.شاید یک نوع مرض است که نابغه ها به خود اختصاص

داده اند؟

پیکاسو:(می خندد)برهنه نگویید،بلکه بگویید نیمه برهنه.

فالاچی:فرض کنیم...نیمه برهنه.

پیکاسو:این کار یکی از عادتهای دوران طفولیت من است که هنوز در اسپانیا بودم و و قتی که کتابهای

درسی را مطالعه می کردم،تا نیمه برهنه نمی شدم،حافظه ام آنها را نمی گرفت و به زودی فرا موشم

میشد...و امروز هم با این تلقین..خواه شما آن را فلسفه می دانید خواه یک مرض،کارهای هنری خود

را آغاز کرده ام.

فالاچی:آیا آزمایش نکرده اید که اگر با لباس و بدن پوشیده نقاشی می کردید بهتر از امروز آثاری پدید

می آوردید؟به عقیده من شاید یکی از علت هایی که اکثر بینده ها در هنگام تماشای آثارتان،به شما

دشنام می دهند که بد نقاشی می کنید،همین نیمه برهنگی ست؟

پیکاسو:چرا شما همین تجربه را نمی کنید،شاید در نیمه برهنگی بهتر از امروز سوالات منطقی تری 

 ازطرف مقابل بکنید؟  

فالاچی:اما من متاسفانه یک نابغه نیستم.

پیکاسو:این کار احتیاجی به نبوغ ندارد،عادت چه پسندیده باشد و چه ناپسند به این چیزها مربوط 

نیست.

فالاچی:اما اسم عادت را نمی توان بر روی این کار گذاشت.این یک حرکت خرافاتی ست که به شکل 

یک عادت هنر مندانه پیشتان تجلی پیدا کرده.

........................

پیکاسو داغ می کند و فالاچی که تیر خلاص را زده آرام می گیرد و با تشکر خداحافظی می کند...

                                              


 

نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 1:30 موضوع | لینک ثابت


خانم...ببخشید...نامه شما برگشت خورد....

.......دیروز دوباره آن زن را دیدم...کنار خیابان ایستاده بود....زنی با یک زیبایی اساطیری...درست مثل

پرتره های "ورمیر"...(به خصوص تابلوی رویایی "دختری با گوشواره مروارید"ش)...بله....به همان اندازه

آرام ، غمگین و منتظر.....از آن زیباهایی که با دیدنشان هول می کنی و هر چه اعتماد به نفس درباره

زیبائیت داری...در یک آن به باد میدهی...زنی شبیه...شبیه...شبیه..."فاحشه...."نه...اشتباه نکن...

می دانی که از این حرفها نمی زنم...این را زن کنار دستی ام گفت....به همین راحتی...و من فقط با

عصبانیت نگاهش کردم...دلم می خواست رویش بالا بیاورم...یا حداقل چیزی بگویم...حرفی...فحشی

ناسزایی..ولی تو که می دانی پای فحش که به میان می آید،من عقب مانده ترین موجود روی زمینم

و این تقصیر توست...خودت را کنار نکش...قبول کن تقصیر توست...یادت هست بچه که بودم...یک بار

از تو پرسیدم:"فاحشه یعنی چه؟".....و تو در حالی که صدایت را تا آخرین حد ممکن پایین آورده بودی

و صورتت سرخ شده بود(از عصبانیت یا خجالتش را نمی دانم)من و من کنان گفتی:"خب...خب...اِ...

فاحشه یعنی زنی که زیاد فحش می دهد..پس نه هیچ وقت فحش بده...نه از این کلمه استفاده کن"

می بینی..قبول کن که تقصیر توست..ولی من احتمالا باید بابتش از تو ممنون باشم..درست است؟

اوف...همان خواسته همیشگی.....

 

.......ببینم....تو هنوزهم میانه ات با کِرمها خوب نیست؟.....هنوز هم از این موجودات کوچک بی آزار

چندشت می شود؟...عجب دیوانه ای هستی...منکه هنوزهم کِرمها را دوست دارم...باور کن اگر کرم

نبود،دنیا چیزی کم داشت..چیزی مثل یک تابلوی خطر که رویش با خط قرمز نوشته شده:"خطر فاسد

شدن"....حالا این به کنار....در جایی از زبان "نیچه"خواندم:"....اگر روی کِرم پا بگذارید،خودش را جمع

می کند....اقدامی دور اندیشانه....کِرم بدین ترتیب سعی می کند احتمال لگد شدن دوباره را کم کند

واین در زبان اخلاقیات یعنی...فروتنی..."حالا تو مدام بگو:"امان از این موجودات مزخرف بی فایده".....

 

......راستی تو بلاخره بزرگ شدی؟....منکه مثل خر در باتلاق بزرگ شدن مانده ام..همیشه همینطور

است..در تمام عمرت حسرت چیزهایی را می خوری که وقتی به آن ها رسیدی...بعد از مدت کوتاهی

به انزجار هم می رسی.....

 

........امروز در کنار خیابان...زنی را دیدم که "لیف حمام " می فروخت.......البته در بساطش چیزهای

دیگری هم بود...چیزهایی مثل جلد شناسنامه...ژیلت...آدامس...جوراب زنانه...جا سو ئیچی...ولی

من از لیفهایش خوشم آمد...رنگهای زیبایی داشت....بیا حساب کنیم روزی چقدر درآمد دارد...بگذار

ببینم....اگر قیمت هر لیف را پانصد تومان بگیریم و فرض کنیم روزی ده تا از آنها به فروش برود.....آخر

شب آن زن چقدر به خانه خواهد برد(می شود وسط این دو دو تا چهار تای حیاتی نگویی..مگر آدمها

سالی چند بار لیف می خرند؟...آن هم لیفهای دستمالی شده یک دستفروش را؟...)اوووو...ببین چه

رقم نجومی ای می شود...پنج هزار تومان...این از من...بقیه اش را تو حساب کن و جمع و کمهایت

را که کردی...به من هم بگو تا تباهی آن زن چقدر دیگر مانده است.....

 

.......ببین..نمی خواهم بحث کنم..حداقل نه در این مورد...ولی تن دادن یا ندادن...(حالا به هر چیز)

مسئله این است...نه آن فلسفه زهوار در رفته شکسپیری که تو عاشقش هستی.... و هر جا که 

می نشینی آن را به رُخ دیگران می کشی.....

 

.......اعتراف می کنم که یک ایده آلیستم...........یک ایده آلیست خوش باور که بیشتر وقتها گرفتار

رمانتیسم هم هست(از همان ها که تو احمق خطابشان می کنی).....می دانم حالت از این حرفها

به هم می خورد...آخر به نظر تو من یک واقع گرای تمام عیارم(از همان ها که عقل و منطقشان به

همه چیز شان می ارزد)..خب..مشکل من هم همین است..همیشه سعی می کنم "این" باشم

ولی نصف بیشتر عمرم را "آن" بودم...و این یعنی یک عذاب دائمی..حالا هر چقدر دلت می خواهد

بالا بیاور...ولی چیزی عوض نمی شود....

 

......معلوم هست کجای این دنیایی؟...در بین کدام آدمها...مهم نیست...فقط می خواستم بدانی

به این حرف پستچی عادت کردم:"خانم ...ببخشید...نامه شما برگشت خورد"...همین...... 


 

نوشته شده توسط مایا در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت


زیبا،دشوار است...

تو این دنیا......چیزای زیادی وجود داره که فکر کردن به اونا منو سر ذوق میاره.....چیزای کوچیکی که

دلخوشیهای بزرگ منن و نمی تونم دوستشون نداشته باشم...

یکی از این چیزا...اسبهان....اونارو خیلی دوست دارم.....همیشه دوستشون داشتم.....ولی دلیل

دوست داشتنم همیشه یه چیز نبوده و مطمئنم نخواهد بود...

بچه که بودم ...شیهه های بلندشون دیوونه م می کرد...مثل فریاد کشیدن بود...یه وقتایی هم مثل

جیغ کشیدن....همون وقتای که باد می وزید و اسبها یال بلندشون رو همراه شیهه ها به دست باد

می سپردن..اونوقت دنیا تو همون مانژی که توش تمرین می کردن ، جمع میشد..به همون کوچیکی

به همون گردی...

بزرگتر که شدم...تازه فهمیدم اسبا فقط اسب نیستن...اونام نر و ماده داشتن...مثل تمام موجودات

دیگه....مثل آدما...همون موقع بود که متوجه نگا ههاشون شدم...نگا ههای به ظاهر آروم و صبوری

که مثل هوای بهار...هر لحظه منتظر دگرگونی بودن...منتظر تغییر..طغیان..نمی دونم شاید از همون

موقع...عاشق دگرگونی شدم...عاشق اینکه ندونم بعد چی میشه ولی با این وجود گامهامو محکم

بردارم و با تمام ترسها جلو برم....

و حالا اسبها رو بیشتر از هر وقت دیگه دوست دارم...اما نه به خاطر شیهه ها یا نگاهشون...به این

خاطر دوستشون دارم که هیچ وقت...نمیشه فهمید تو سرشون چی میگذره......هیچ وقت نمیشه

حدس زد کِی دوستت دارن...کِی ازت بدشون میاد....کِی بهت لگد میزنن....یا کِی نفسهای گرم و

سنگینشون رو تو صورتت پخش می کنن و سِحر شون رو نشونت میدن....اونا موجودات دشوارین

و برای همینم زیبان...یه جورایی مثل آدما...هر چه دشوارتر..زیباتر..شاید وقتی افلاطون می گفت:

"زیبا،دشوار است"...به آدمای رام نشدنی ای فکر می کرد که رهاتر از اسبهان....


 

نوشته شده توسط مایا در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 3:54 موضوع | لینک ثابت


...راه دور خانه...

خب..برگشتم..دلم می خواد بگم "فعلا همین"..ولی بهتره زیاد از این دو تا کلمه استفاده نکنم...چون

کلمات مختصر و مفیدی هستن و من می ترسم بدجوری بهشون عادت کنم...به جاش میگم...نه....

به جاش چیزی نمی گم....همون"خب...برگشتم"...کافیه...البته تا وقتی که از خستگیهام کم بشه و

دوباره پر چونگی کنم...اونوقت واقعا بر می گردم...


 

نوشته شده توسط مایا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 19:47 موضوع | لینک ثابت