چند هفته ای نیستم...فعلا همین...
نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 18:13 موضوع | لینک ثابت
زنانه که می نویسم......حال مردا به هم می خوره و مردانه که می نویسم......حال خودم.......گاهی فکر
می کنم برای نوشتن نباید زن یا مرد بود.....یه وقتایی هم به خودم می گم برای نوشتن هم باید مرد بود
هم زن.....خلاصه اینکه بدجور به سرم زده با کاغذ پاره هام یه آتیش بازی حسابی راه بندازم.....یه آتیش
بازی مختلط که هم زنانه ها بسوزن.....هم مردانه ها.....فکر نکنم عذر شرعی داشته باشه......داره؟.....
حرفهای نامربوط: فیل منم یاد هندستون نکرد...گذاشت برای وقتی که بنزین لیتری پونصد تومن شد...اینو
می گن آتیش بازی اعیونی...
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت
عصر یک روز تعطیل است و تو به دعوت عزیزانت به پارکی می روی که هیچ خاطره خوشی از آن نداری و
تخته سنگهای زیر درختانش تو را به یاد حماقت بزرگت می اندازند......ولی به روی خودت نمی آوری و در
دلت می گویی:"دیگران چه گناهی دارند که باید به پای خاطرات عهد عتیق تو بسوزند....."
و بعد...می خندی ....مثل دلقکی که قرار است شادترین نقش زندگیش را بازی کند......و این کار را آنقدر
خوب بلدی که هیچ کدام از همراهانت متوجه نمی شوند که از بودن در آن محیط درد می کشی....
و بعد...باز به دعوت عزیزانت و برای دلخوشی آنها تصمیم می گیری سوار وسایل بازی شوی......اما همه
جفت می شوند و تو تک می مانی..تکِ تک...منصرف می شوی و بهانه ای مثل سرگیجه جور می کنی
تا خوشی آنها زهر مارشان نشود....تو به شادی آنها شادی حالا چه جفت باشی....چه تک بمانی...
و بعد...در آخرین لحظه دخترک سیزده چهارده ساله ای از راه می رسد....و عزیزانت با ایما و اشاره به تو
می فهمانند که جفتت از راه رسید.... و تو را وا می دارند تا فرصت را غنیمت بشماری..... و شادی آنها را
تکمیل کنی.......به دخترک سبزه رو نگاهی می اندازی و او با چشمان قهو ه ای رنگش به تو می خندد و
تو در دلت می گویی:"هی ...کوتاهی نکن....دلت می آید این خنده زیبا را از او بگیری؟"...
و بعد...سوار می شوی...دخترک با همان لبخند پیش تو می نشیند......همه خوشحالند و راست و دروغ
فریاد می کشند تا حنجره های اسیرشان هوایی بخورد.....اما جفت تو فریاد نمی کشد و فقط با چشمان
گرد شده که تمام ترسهای درونش را در آن ریخته اند...به جلو چشم می دوزد.........دستش را می گیری
تا آرام شود....دستش خیس عرق است....به تو نگاه می کند اما چیزی نمی گوید......و تو دوباره در دلت
می گویی:"دخترکی مثل او چه طاقتی دارد که که صدایش در نمی آید"......و تو چقدر ساده ای که این را
می گویی....
و بعد....وسط زمین و آسمان طاقت دخترک طاق می شود و با همان نگاه های نگران...به تو نگاه می کند
و می خواهد چیزی بگوید که زبان در دهانش نمی چرخد....نگاه تو به دهان اوست........و او بیشتر تلاش
می کند و بلاخره در حالی که خیس عرق شده است ...می گوید:"آله...مَ...ای...تَ...سَ......"خدای بزرگ
جفت تو گنگ است....لَخت می شوی....سِرسِر....لحظه ای دست راستت از حفاظ جدا می شود و نیمه
راست بدنت به جلو پرت می شود..اما دست دیگرت همچنان در دست دخترک است تا او نترسد...دخترک
دوباره می گوید:"آله...ای...تَ...سَ...."و تو می فهمی که او از ته قلبش ترسیده....به هر زحمتی که شده
دستت را از دستش بیرون می کشی تا او را در آغوش بگیری.........دلت می خواهد دست راستت را هم
دورش حلقه کنی تا ترسش کمتر شود ولی نمی توانی......اگر لحظه ای حفاظ را رها کنی....بین زمین و
آسمان معلق می شوی و دیگر نمی توانی ترس کودکانه و ملموسش را از او بگیری...
و بعد...دخترک آرام می گیرد و دیگر چیزی نمی گوید...تو هم گنگ می شوی...وبه آینده او فکر می کنی..
دست خودت نیست...عادت به دیدن فرداهای آدمها داری...فرداهای نه چندان دور.....اما فردای جفت تو....
جلو تر نمی روی..هنوز لَختی..و آرام..دلت نمی خواهد از امروز جلوتر بروی..جلوتر که حلوا خیرات نمیکنند
و بعد...بازی تمام می شود...اما تو در دلت می گویی :"اینکه بازی نبود..بازی های تو هم راستند"...پیاده
می شوی.......اما حالت خوش نیست......هنوز هم عرقهای دست دخترک.....کف دستت است و تو دلت
نمی آید آن را پاک کنی........همه می فهمند که لَخت شده ای اما آن را پای ترست می گذارندو تو چقدر
خوشحالی که حال درونت را نمی فهمند...با چشمانت دخترک را دنبال می کنی...و او به تو می خندد و
از جلوی چشمان بهت زده ات دور می شود...و تو هنوز گنگی....
و بعد ...دوباره سعی می کنی خودت باشی تا خوشی کسی حرام نشود......و تازه دارد همه چیز روبراه
می شود که "پیام کوتاه"خواهرت تو را به هم می ریزد..."پای مادر شکسته......"بقیه اش را نمی خوانی
ضعف می کنی و در دلت می گویی:"همین چند ساعت پیش با او حرف زدم ........خوب بود و از عروسی
پسر عمو می گفت...."و تو چه ساده ای که این را می گویی...مگر نمی دانی مادرت این طور چیزها را به
تو نمی گوید و نمی گذارد دیگران هم به گوش تو برسانند......همانجا به مادرت زنگ میزنی....و او سعی
می کند با خنده سر و ته قضیه را هم آورد...و تو هنوز سِری...و به این فکر می کنی که چرا فصل مشترک
تمام زنها درد است؟...و این سوال بی جواب همیشگی دوباره آزارت می دهد...
و بعد...وقت برگشتن به خانه است.....چه کلمه خوبی.....خانه.....سوار ماشین می شوی...ماشینی که
راننده اش....هم پیر است...هم لاغر...و لحظه ای بعد که همراهانت به او ذرت بو داده تعارف می کنند....
می فهمی دندان هم ندارد...دلت دود می کند...و قتی از بنزین می گوید.....و از دردهایی که تمامی ندارد
و حواست نیست در مرز منفجر شدنی....
و بعد...به خانه می رسی.....و مستقیم به حمام می روی......دوش را باز می کنی.... تا دیگران فکر کنند
زیر دوشی...اما تو..کف حمام در خودت مچاله شده ای و در حال عُق زدنی...تا تمام روزت را بالا بیاوری...
اما موفق نمی شوی......و هر چقدر هم که انگشتت را در حلقت فرو می بری افاقه نمی کند....چشمانت
می سورد...اما گریه نمی کنی.....یادت نرفته سهم سالیانه گریه ات را همان اول سال برای دوستت خرج
کرده ای..موهایت خیس خیسند و به صورت و گردنت چسبیده اند...مژه هایت هم همینطور...به لباسهای
خیست چنگ می زنی و دوباره در خودت مچاله می شوی...داغ شده ای...دوباره عُق می زنی...و بعد...
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت
دو سالگی....
مامان :دیب دمینی نه دخترم...سیب زمینی...بگو عزیزم؟
من : دیب دمینی...
مامان : اوف....باز حرف خودشو می زنه...دختر کوچولوی لجباز...
شش سالگی...
بابا(با نگرانی) : شما برین...اینجا دیگه امن نیست...می ترسم یه شب که خوابیم یه موشک همه مونو
با هم ببره اون دنیا...منم خیلی زود میام...
من(با گریه) : نه...نه...من نمیرم...می خوام پیش بابام بمونم...نه...نه...من از جنگ بدم میاد...نه...نه...
هفت سال بعد...
مامان(با خوشحالی) : بچه ها...کارای بابا جور شده...تا آخر هفته برای همیشه میاد پیشمون...
من(با خودم ) : اونکه قرار بود خیلی زود بیاد...جنگو هیچ وقت نمی بخشم...
همان سال...
من(با حرص) : نمی دونم چرا چند روزه پسر همسایه چشم از خونه ما بر نمی داره...
مامان(با ناراحتی) : ولش کن مادر...محلش نذار...خودتم اینقدر جلوی پنجره نرو...
من(با دلخوری) : اون خونه مارو نگاه می کنه...اونوقت من جلوی پنجره نرم...
مامان(با نگرانی) : تو این چیزارو نمی فهمی دختر...هر چی میگم بگو چشم...
من(دوباره با حرص) : چشم...ولی اگه زدم سرشو با سنگ شکستم گله نکنی ها...
مامان :(نگاه عمیق و سکوت)....
پانزده سالگی...
مامان بزرگ(به آرامی) : مایا دیگه حسابی بزرگ شده...نمی خوای براش یه چارقد قشنگ بخری ؟...
دخترایی مثل اون خیلی زود تو چشم میان...
مامان(با دلشوره ) : بهش می گم اینقدر شیطونی نکنه...ولی مگه تو گوشش میره...
مامان بزرگ : فقط شیطونی هاش نیست...نگاش کن...یه چیزی تو چشمای اون هست که تو چشمای
بقیه نیست...
مامان : (سکوت)...
شانزده سالگی...
من(بالای درخت انجیر) :..گر چه پاهایم نا ندارند..اما..اما..اما..به سرزمینی می روم که گلها میشکفند..
خواهرم(پایین درخت) : مایا...تو خیلی شعر دوست داری...مگه نه؟...
من(با آهی بلند) : آره...خیلی...بلاخره یه روز یه شاعر مشهور میشم...حالا میبینی...
مامان(با عصبانیت) : دختر...تو که باز رفتی بالای درخت...میفتی میمیری ها...
هجده سالگی...
من(با گریه) : از خودم.... بدم میاد...فقط بلدم...گریه کنم...فکر می کنی...آخر و عاقبت کسی که...
سالی...نوزده بار گریه می کنه...چی میشه؟...
خواهرم(با بغض) : لابد داری...برای اون...پسر بچه ای...گریه می کنی... که یه گوش نداشت....
من( هق هق کنان) : آره...دید...ی...چ...طور... یه ورِ...صو...رَ...تش...سو...خته... بود؟...
خواهرم (این دفعه با گریه) : آره...من... همه...پولامو...ازش... آدامس خریدم...
بیست و یک سالگی...
من(در نامه ای به دوستم) :...من حالا فقط سالی پنج بار گریه می کنم...این یعنی پیشرفت...
دوستم(در جواب) :...تو همیشه چند قدم از من جلو تری...من هنوزم تا تقی به توقی می خوره گریه
می کنم...مامانم میگه برای همینه که اینقدر قدت کوتاهه...گر چه من حرفشو جدی نمی گیرم...
من(در نامه ای دیگر) :....منکه مثل چنار قد کشیدم کجای دنیا رو گرفتم ؟....
دوستم(در جواب) : ....یادته مامانت می گفت : "دختر مگه می خوای از آسمون شوربا بیاری که اینقدر
قد می کشی"....
بیست و سه سالگی...
من (با انگشتان ذغالی) : خب اینم از طرح نیما یوشیج...میشه ببینینش؟...
استادم(کمی سکوت و بعد) : تو چرا چشما رو این طوری می کشی؟...
من(با تعجب) : چطوری می کشم مگه؟...
استادم : چشمای نقاشی های تو انگارهمیشه خیسن...
من(با خجالت) : شاید برای اینه که خودم فقط سالی یه بار گریه میکنم...
بیست و پنج سالگی...
من (پشت تلفن) : تو فکر می کنی...شاعری و نویسندگی و نقاشی و روزنامه نگاری و یه خورده
دیوونگی...با هم جور در میاد؟...
خواهرم(با خنده) : امان از دست تو...یا هیچی نمی خوای...یا همه چی رو با هم می خوای...
بیست و شش سالگی...
من (با عصبانیت) : از خودم عُقم می گیره...از اینکه باید لال مونی بگیرم تا مبادا یکی از حرفام به آقا
بر بخوره...من دیگه نمی تونم ساکت بشینم...اینو به کی بگم...یه روز تمومش می کنم...مطمئن باش..
همکارم (با ترس و نگرانی) : ولش کن ...دیوونه ست...از مدیریت فقط زور گفتن و توهین کردنو بلده...تو
به دل نگیر...باشه؟...حالا صداتو یه خورده بیار پایین تا نشنوه...تلافی شو سر همه در میاره ها...هیس
بیست و .......
نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت
عطر یاس : کدام شهریار است که عذری پسندیده برای عهد شکنی خود در آستین نداشته باشد؟.......
اما باید ظاهر آرایی را یاد گرفت و با زیرکی دست به نیرنگ زد... (ماکیاولی ، شهریار )
بوی بنزین : من پول نفت را سر سفره های مردم خواهم آورد...
عطر یاس : عدالت با من چنین می گوید:"انسان ها با هم برابر نیستند"
و برابر نیز نخواهند شد... (نیچه ،چنین گفت زرتشت)
بوی بنزین : ما به دنبال عدالت اجتماعی هستیم...عدالت برای همه...
عطر یاس : قانون به تار عنکبوتی می ماند که ضعیف تر ها را همواره به دام می افکند .......در حالی که
که قوی ترها می توانند خود را از آن برا هنند... (سولون )
بوی بنزین : همه در برابر این قانون جدید یکسانند....
عطر یاس : هیچ انسانی نباید به بهانه مصلحت اندیشی ، کردار شرارت بار خویش را توجیه کند.....
(تئودور روزولت)
بوی بنزین : این قانون به مصلحت همه است و آثار آن را در آینده ای نه چندان دور خواهید دید...
عطر یاس : مهم نیست که دیگران درباره من چه می اندیشند . آیندگان تنها علاقمندند بدانند که من
چگونه درباره دیگران می اندیشیدم.... (ملکه ویکتوریا)
بوی بنزین : آیندگان درباره ما قضاوت خواهند کرد....این مهم است...
عطر یاس : دوستی داشتم که مزخرفات مرا با چنان توجه عمیق و محبت آمیزی گوش می کرد که وجدانا
ناراحت می شدم .... (میخائیل لرمانتُف)
بوی بنزین : مردم خوبی داریم که در همه حال همراه و حامی ما هستند....
بوی بنزین ، عطر یاس :حرفه من این است که وقتی دیگران حقیقت را نمی گویند ، من بگویم...
(برنارد شاو )
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
دوست خوبم..."مریم روستا " دو سال پیش تحقیق جالبی درباره "خشونت های خانگی علیه زنان"انجام
داده بود که نتایجش همه مو نو تحت تاثیر قرار داد........چند وقت پیش ازش خواستم اگه براش امکان داره
بعد از امتحانا......گزارشی از تحقیقشو تو وبلاگش بذاره تا هم خواننده های وبلاگ خودش از اون استفاده
کنن هم من آدرسشو اینجا لینک بدم و از دوستام دعوت کنم تا این گزارشو بخونن.....مریم عزیز به محض
تموم شدن امتحانا این لطفو در حق من کرد و من ضمن تشکر از اون...از شما دوستانی که به خوندن این
گزارش علاقمند شدین...دعوت می کنم به این آدرسhttp://www.mahtabdarya.blogfa.com/سر بزنین
البته یه راه ساده ترش اینه که تو پیوندهای روزانه همین وبلاگ.....رو وبلاگ "ایام"کلیک کنید....ممنون....
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت
بلاخره تموم شد..مثل تمام چیزایی که دور و برمونه و بلاخره تموم میشه...فکر می کردم آخرین امتحانمو
که بدم یه دل سیر می خوابم......یا اگرم نخوابم......رو مبل لم میدم و کوسنا رو مثل عزیزترین کَسام بغل
می کنم تا در آغوش اونا خستگیهام یادم بره....ولی هیچ کدوم از این کارا رو نکردم.....به جاش تو تاریکی
مطلق اتاق چشم به آسمون دوختم و دوباره فیلسوف شدم...امان از این طور شبا...بهتر از هر کس دیگه
ای میدونم برای من هیچی نداره جز یه بی خوابی سمج و یه فلسفه دست و پا شکسته.......که حریف
هیچ کدوم از سوالام نیست.....هی مایا....مایا.....دوباره چته؟....همه تو خواب نازن و تو داری به این فکر
می کنی که چرا پرنده هایی که بیشتر عاشق پروازن به میله های سرد و آهنی قفس نزدیکترن؟ که چی
بشه...ها؟...از تو نه فیلسوف در میاد نه آدم...برو بخواب دختر...برو...تو رو چه به پرنده ها...برو بخواب.....
حرفهای نامربوط : امروز یه سر به وبلاگ "سایرا " زدم و مثل همیشه اولین جملاتی که ظاهر شد اینا بود
"همزاد بارانم....همزاد اشکهای نریخته و بغض های کال....چند وقتی ست هوای آن حوالی به سرم زده"
دوباره یه طوری شدم.......یه طوری که دختران دشت باهاش غریبه نیستن........نمی دونم چه سریه که
نسلهاست این دلتنگی ها رو از همدیگه به ارث می بریم...این یه ارث مادرانه نیست....یه ارث زنانه ست
و ما همه در اون شریکیم..همونقدر که در ترانه های سرزمین مادریمون شریکیم..دیگه بخواب مایا...بسه
نوشته شده توسط مایا در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 3:29 موضوع | لینک ثابت
یه سوزن تو انبار کاه گم شده.........انبارو آتیش بزنیم تا پیداش کنیم؟.........
حرفهای نا مربوط:پر شدیم از "عبث"...عبث میبینیم..عبث می شنویم..عبث می گیم...همین عبثهاست
که منو دلتنگ "یواشکیهام" میکنه...
" " : دلم لک زده بود برای پستای یه خطیم.....
نوشته شده توسط مایا در یکشنبه سوم تیر 1386 ساعت 19:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY