تبليغاتX
راز گل سرخ
 

....یواشکی ها....

اگه یکی به سرش بزنه و بخواد فهرستی از "یواشکی"های آدما و آدمای "یواشکی"رو در بیاره......احتمالا

من تو صدر فهرستش قرار می گیرم..چون بدون اینکه خودم بفهمم تو "یواشکی"رو دست ندارم..یواشکی

می نویسم....یواشکی پاره می کنم....سالی یکی دو بار یواشکی گریه می کنم و اگه بخواد بیشتر بشه

یواشکی خودمو نگه میدارم.....یواشکی درد می کشم و بعد چون نمی دونم با این دردای یواشکی چیکار

کنم..یواشکی غصه می خورم..یواشکی کار خوب می کنم...یه وقتایی هم بدجور دلم می خواد یواشکی

کارای بد بکنم ولی بعد یواشکی پشیمون میشم....خلاصه اینکه شدم یه آدم تمام "یواشکی"......ولی با

همه این حرفا هیچ وقت نمی تونم یواشکی بخندم یا یواشکی فریاد بزنم.....این دو تا کارم روِ روه....شاید

برای همینه که خیلی ها رو اون سر کو چو لویی که رو تنمه.....گردی روی سر فرشته ها رو میبینن و برام

صلیب می کشن(منظورم همون فاتحه خودمونه...غیرتی نشین شما....برای قلبتون بده)ولی من به جای

اینا نگران اون صدر فهرستم..فکرکنم همین دو تا کار منو بکشه پایین...صدر نشینی به من یکی نیومده...

حرفهای نامربوط:این مانیفست نصفه نیمه....برای اونا ئیه که این روزا به هر کی می رسن یواشکی ازش

می پرسن......."تو می دونی این مایا چرا از شغل مثلا خوبش(که البته به نظر من یه شغل مزخرف تمام

عیار بود و من یواشکی تحملش میکردم)استعفا داده؟؟؟ ".... خد متتون بگم که من اهل هر یواشکی که

باشم..اهل اون دو تا یواشکی آخر نیستم....برای همینم تو جاهایی که ازم می خوان اهل اون یواشکیها

هم باشم و مدام اخم کنم و رخت عزا بپوشم و ساکت باشم(درست ترش خفه باشمه)نمی تونم طاقت

بیارم و آخرش میشه همونی که چند ماهیه ذهن شما ها رو مشغول کرده..شما یواشکی غُصمو نخورین

 

"        "      :"مریم روستا" تحقیق جالبی درباره "خشونت های خانگی علیه زنان " کرده بود که اتفاقا...

چاپم شد....بعد از امتحانا ازش می خوام تو وبلاگش بذاره و آدرسشم لینک میدم تا شمام با مصیبتهای

این جنس دوم بیشتر آشنا بشین......فقط اگه گل گاو زبونی...قرص زیر زبونی...چیزی دارین دم دستتون

نگه دارین تا با دیدن آمار سنکوب نکنین(دور از جونتون.....)


 

نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت


تاب دیوانگی...

هی مایا،مایا....

چشماتو ببند..آره،همون چشمای پر حرفی رو که این روزا گُنگ شدن و هیچ حرفی ندارن..و حالا فکر کن..

به حوادث رنگارنگی فکر کن......که پیش دیوونگی های تو رنگ میبازن.....و مایوسانه رهات می کنن......

به اتفاقای سمجی فکر کن.......که پیش کله شقی تو کم میارن.......و با ناباوری تسلیم میشن..........

هی مایا...نکنه یادت رفته تو همزاد حادثه ای....با اونا غریبی نکن...بدون اونا طاقت دیوونگی سخته.....

حرفهای نامربوط:باید عصبانی باشم.....یا شایدم ناراحت......ولی نیستم.....هیچوقت این دوتا احساس

سرکش نتونستن کاملا رامم کنن....

 

 "          "      :اندازه نقطه چینهای مغزم از متر و کیلومتر گذشته و به فرسنگها رسیده..اول همه شونم

یه چرا؟...ست...باید یه فکری براشون بکنم...

 


 

نوشته شده توسط مایا در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت


....رها....

 بیشتر پستای پایینو حذف کردم...حالا دیگه رهام...

حرفهای نامربوط :...این دیگه مال از این به بعده...

 "            "      :کسی که"خوابنما" میشه بایدم حرفای نامربوط بزنه....

 "           "      :یه جور انقلابه؟...شاید...ولی فعلا..."هیس...ساکت"...


 

نوشته شده توسط مایا در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


هیس...ساکت....

گاهی وقتا بهتره هیچی نگی ...هیچی...

نمیدونم چرا درست همین مو قع هاست که من دلم میخواد همه چی رو فریاد بزنم...بازم بگذریم...

 


 

نوشته شده توسط مایا در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 3:19 موضوع | لینک ثابت


خوابنما....

زنهای زیادی بدبخت.... و دلهای زیادی پُر...

مردهای زیادی عیاش و تختهای زیادی پُر...

بچه های زیادی بزرگ و سرهای زیادی پُر...

..

..

تمام خوابهای دیشب من همین بود...تعبیرش چیه...نمی دونم...شاید دوباره خوابنما شدم...بگذریم...


 

نوشته شده توسط مایا در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت


...دوباره در آغوش ماه زاده شدم...

باورم نمیشه بعد از یه روز سخت و دلهره آور....روی تخت دراز کشیدم و دارم به لحظه هایی که گذشتن و

لحظه های پیش رو فکر می کنم.......انگار نه انگار که تا همین چند ساعت پیش مثل بچه ای که به خاطر

کار نکرده...دوتا سیلی خوابوندن تو گوشش و اون از شدت درد لکنت گرفته و نمی تونه حتی یه کلمه هم

حرف بزنه...یه گوشه کز کرده بودم و به دیونه بازیهای باد نگاه می کردم...

باد تا همین چند ساعت پیش مثل آدم مستی شده بود که به خاطر بدمستی از میخونه بیرونش کردن و

اون به هر بدبختی که شده میخواست برگرده تو و هستی شو بابت شب مستیش به باد بده......در اوج 

دیوونگی مدام خودشو به در و دیوار می کوبید و زوزه کشون شیشه هارو می شکست.....بعد لحظه ا ی

آروم میگرفت و دوباره با دیدن خرده شیشه ها مست تر میشد و از نو شروع میکرد...

من تو عمرم زیاد غافلگیر شده بودم،اما هیچی مثل مستی این باد غافلگیرم نکرده بود.انگار داشتم تو یه

شب تاریک از دست یه کابوس فرار میکردم و آخرشم به یه کوچه بن بست می رسیدم که بلندی دیوارش

تا آسمونه...به خودم گفتم:"آروم باش دختر.....شاید این باد و طوفان که مثل یه اسب افسار گسیخته به

همه چیز و همه کس لگد میزنه و اونا رو به گوشه ای پرت میکنه............مُهر آخرین حادثه خردادی تو رو

پیشونیشه......پس عزتشو نگه دار و بذار همه چی رو پاک کنه و هر چی بدیه با خودش ببره تا راحت تر 

دنیا بیایی...."با این حرف یه خورده آروم گرفتم و دوباره به رقص دیوانه وار "گو نو" نگاه کردم...چه بی پروا

خودشو به درختهاو دیوارها می کوبید..مست بود و صدای گریه بچه های کوچولو رو که از عربده هاش به

 تنگ اومده بودن نمی شنید...ولی من باهاش کنار اومدم...مستی اون عین راستی بود و حتما دنیا رو

بعد از خودش زیباتر میکرد..به جاش چشمامو بستم تا به امروز فکر کنم...روزی که متعلق به منه و تمام

بادها مسحورشن..مسحور هم آغوشی من و ماه...ومن دوباره در آغوش ماه به دنیا میام..روز میلاد من

روز همدلی باد و ماه و همراهی مِهر و بارونه........

باد مست من...ماه ماهِ من....بارون بی طاقتم...مهر نازنین...دوباره با شادباشهاتون شادم...ممنون....

 


 

نوشته شده توسط مایا در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 13:8 موضوع | لینک ثابت


پس از باران....(یاغیش دن سونگرا)

بارون می بارید....من بودم و تو و بارون...ویه دشت پر از وسوسه روییدن....بارون می بارید...من بودم و تو

و بارون و یه دل پر از وسوسه گناه...نگاه وحشی تو بادو به باد میداد...منکه آدم بودم..بارون می بارید..من

بودم و تو و بارون..و یه چشم پر از وسوسه تماشا..خیس شدیم و لی نگاهمون تر نشد..بارون می بارید..

 

و حالا پس از بارونه...بارون دشتو شست... گناهو پاک کرد...و نگاهمون خیس شد....خیس تر از بارون....

به وسوسه ایمان ندارم و به بارون...از اونا فقط یه زمزمه نصیب من شد...حالا پس از بارونه و من به زمزمه

معتقدم....به زمزمه های گاه و بیگاه ...به زمزمه های آفتابی...به زمزمه های بی گناه...بذار زمزمه کنم....

یاغیش یالی یاغدی دوردی یاشلاریم                                     حارمان لاری اودا بردی یاشلاریم.....

کیم گلیب اودیما سو سپر منینگ...؟                                      گوز لریمده دونگدی دوردی یاشلاریم 

 


 

نوشته شده توسط مایا در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت


رویا بازی.....

 بیخود باغو بهونه نکن....عیب از خواباته....باغو چه به رویا بازی؟...بیخود باغو بهونه نکن....

 


 

نوشته شده توسط مایا در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 12:48 موضوع | لینک ثابت


رویای باغ گیلاس....

 باغ گیلاس یادته؟....همون باغ آروم اون ورِ جاده شلوغ.....همونی که تابستونامون باهاش گره می خورد

چشمای نگران با با چی؟...یادته؟....جیغای نگران تر مامان چطور؟همون جیغایی که وقتی می خواستیم

 از جاده رد شیم بلندتر می شد...بچه بودیم..یادته؟...اون دو تا پسر نو جوون چاق و خجالتی چی؟یادته؟

همونایی که وقتی یواشکی نگاشون می کردیم ، گونه هاشون مثل گیلاس سرخ می شد.....اسمشون

چی بود؟.....رنگ چشماشون یادته؟.....من فقط نفس نفس زدناشون یادم مونده......وقتی سبدای پر از

گیلاس ما رو بلند می کردن و به روی خودشون نمی آوردن که سنگینه....وقتی تند تند راه می رفتن تا از

ما عقب نمونن و ما هم قدما مونو تندتر می کردیم تا عقب بمونن...یادته یواشکی بهشون می خندیدیم؟

 

باغ گیلاس یادته؟.....دیشب خوابشو دیدم.....از همون خوابای خردادیم....باغ دیگه آروم نبود.....به جاش

تو جاده پرنده پر نمی زد...ما مان و بابا هم نبودن....فقط من و تو بودیم...نه....دروغ چرا.....اون پسرا هم

بودن ...اما دیگه چاق و خجالتی نبودن...لاغر و کشیده بودن...با یه نخ سیگار تو دستشون....چشاشون

تیره بود.......برق نمی زد.......یه جور رنگ دودی........نگاهشون خیره بود و دیگه با دیدن ما رنگ به رنگ

نمی شدن...سبدای سنگین تو دستامون...نفس نفس می زدیم......و اونا می خندیدن و تندتر از ما راه

می رفتن...گیلاسا ریخت...گریه کردیم...واونا بلند تر خندیدن...ما مثل همیشه مغرور بودیم...بلند شدیم

گیلاسا رو جمع کردیم....گر یه مون بند اومد...نه...بندش آوردیم....هنوزم بچه بودیم...با گریه خندیدیم تا

غرورمون طوریش نشه....بعد...دویدیم....دویدیم....دویدیم.....به کجا؟ نمی دونم...فقط دویدیم....دویدیم

 

باغ گیلاس یادته؟...می دونم یادته...خوابشو دیدم...اولین باره که خوابم راست نیست...دروغه...دروغ..

 


 

نوشته شده توسط مایا در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


من اینجا باغچه ندارم....

یه جوری م...یه جور خوب...یه جورِ جور...نه مثل روزای قبل یه جور نا جور...همیشه وقتی خرداد شروع

میشه،اینجوری میشم...روحش منو میگیره...اونوقت در آغوش این روح یه جور خوبم....

 

من اینجا باغچه ندارم...اما دو سه تا گلدون دارم که وقتی یه جوری م میرم سر وقتشون ...خاکشونو زیر

و رو می کنم.....آبشون میدم.....برگای زردشونو می کَنم و تو خاک می کنُم تا برگای سبز ، سبزتر بشن

 

الانم همین کارو کردم..انگشتام پر از گِلن..یواشکی یکی از اونارو تو دهنم می کنم و یه جور دیگه میشم

بازم یه جور خوب...اما نه اون جور اول...یاد پدرم میفتم....عاشق انگشتای گِلیشم وقتی خاک باغچه رو

بالا و پایین میکنه تا  گلا و درختا جون بگیرن.....عاشق مهربونیشم وقتی حلزونای کوچولوی خواب آلو رو

کف دستم میذاره تا بیلچه روی صدف نازکشون خط نندازه...چقدر وقتی بوی خاک میده..آسمونی میشه

 

من اینجا باغچه ندارم...اما دو سه تا گلدون دارم که صبح به صبح نگام به نگاهشون میفته و روزم شروع

میشه.....شبام با عطر غریب اونا راهی سرزمینایی میشم که پر از گلهای وحشی ن.......دشتایی که

سرکش ترین اسبها با تاختن تو اونا بوی گل می گیرن و دست نیافتنی تر میشن....

 

من اینجا باغچه ندارم...اما یه دشت گل و اسب و بهار دارم...و یه جشن همیشگی...با رقص قاصدکهای

از همه جا بی خبر.....و نوازش خوابهای شیرین.......و بوسه شبنمهای تر......و نسیم های آرومی که با

لبخندی بادِ مست میشن و لای موهام می چرخن..اینجا جز موهای پریشون در باد من،همه چی آرومه

وحشی و آروم...زیبا و آروم...حتی منِ نا آرومم،آرومم....من اینجا باغچه ندارم...ولی.......

 


 

نوشته شده توسط مایا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت