خواباتو به حراج گذاشتی؟.......چه دلی داری.......کاش مال بد بیخ ریش صاحبش نبود.......
نوشته شده توسط مایا در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 23:45 موضوع | لینک ثابت
به آینه بگو:اینقدر دلش برام نسوزه..من خوبم..طوریم نیست..نه دلشکسته م..نه دلتنگم..نه دلگیر
بهش بگو:اگه گاهی وقتا جلوش میشینم و همه چیمو براش رو دایره میریزم.......به خاطر یه عادته
عادتی که اگه نباشه،منم یه آینه میشم و همه رو تو خودم می بینم و میمیرم و میمیرم و میمیرم..
بگو:آینِگی کنه و نذاره من بشکنم...من دلم کوچیکتر از اونه...و شلوغ تر...و خش دارتر..و کمی تارتر
منو به دلم ببخشه و نذاره بشکنم...منو به دلم ببخشه و صاف ترم کنه..منو به دلم ببخشه و نذاره
آینه بشم...من بیشتر از اون به رهایی محتاجم...و به سادگی....و به طراوت و تازگی...به آینه بگو:
مثل همیشه آینِگی کنه.... آینِگی....همین.......
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت
دوباره گند زدم...دیگه داره میشه یه عادت...دوباره نقطه،سرخط...نقطه...نقطه...نقطه...نقطه های لعنتی
قبلا فهمیدن زبون آدما کار سختی نبود...ولی حالا...سخته...به اندازه دنیا اومدن یا شایدم مردن ، سخته
من زبون همزبونم یادم رفته....من زبون آدمای که دوستشون دارم یادم رفته....من همه چی یادم رفته....
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت
یه فنجون چای و یه نخ سیگار....یه نخ سیگار و پُک های مداوم...پُک های مداوم و حلقه های دود...
چه مرد خلاصه شده ای .........خلاصه شده در دود.......
با وسوسه یه پُک سیگار چیکار کنم؟....دلم اینو گفت و خفه شد...از دود ؟...نه...خفه شد....خفه..
من همیشه به دلم سخت میگیرم....لطفا سیگار نکش....
نوشته شده توسط مایا در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت
سرم درد میکنه...انگار یکی یه سمباده برداشته و اُفتاده به جون مغزم تا چینهای عمیقشو صاف کنه....
از توی خِرت و پرتام یه مُسَکن پیدا می کنم و فوری میبرم طرف دهنم.......اما بعد پشیمون میشم و به
خودم میگم:"سری که برای دردسر درد می کنه با چند تا از این مُسَکنا خوب میشه؟"..آدم بشو نیستم
نوشته شده توسط مایا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:30 موضوع | لینک ثابت
....من خودم هستم
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان
هزار ساله برخاستم....
سید علی صالحی
نوشته شده توسط مایا در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:29 موضوع | لینک ثابت
دستم به نوشتن نمیره...مثل مغازه ای که کرکره هاشو پایین کشیدن،تعطیلم...فعلا همین...
نوشته شده توسط مایا در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 10:14 موضوع | لینک ثابت
صبح یه حس خوب مثل خون تازه تو رگام دوید و خوابو از چشمام گرفت..........به روی خودم نیاوردم و با
سماجت پتو رودورم پیچیدم و پلکامو فشار دادم تا یه امروز صبح که کلاس نداشتم ، کمی بیشتربخوابم
و به خودم بقبو لونم که گاهی وقتا "سحرخیزی"چیز مُزخرفیه و باید عطای "کامروایی"رو به لقاش بخشید
اما نه...این حس خوب و تازه سمج تر از من بود و هیچ جوری نمی خواست باهام کنار بیاد...جلوش کم
اوردم و رامِش شدم...با وجود اینکه اینا از من بعیده ولی نمی دونم چی داشت که از تخت بیرونم کشید
و به سمت پنجره برد.......هوا هنوز گرگ و میش بود و اَبرا پُشته پُشته به آفتاب لم داده بودن و خوابشو
سنگین کرده بودن......گر چه دل کندن از اون منظره برام سخت بود ولی پرده رو کشیدم تا برم به کارای
ریز و درشتم برسم..از جلوی میز توالت که رد شدم یه لحظه نگام به نگاه آینه گره خورد و از دیدن خودم
تعجب کردم......برخلاف چند روز گذشته که به خاطر اتفاقای عجیب و غریب و لحظه های شلوغ ، خواب
راحتی نداشتم و صبحا با رنگ و روی پریده و چشمای پف کرده از خواب بیدار میشدم...امروز گونه هام
گل انداخته بود و چشمام می در خشید...با دقت بیشتری تو آینه نگاه کردم تا اشتباه نکرده باشم.....
ولی نه.....خودم بودم.....خودِ همیشگیم....با همون نشاط و سر زندگی....همونی که تو این چند روز
گمش کرده بودم و با نقابش زندگی میکردم...چقدر دلم برای خودم تنگ شده بود....با شیطنت تو دلم
گفتم: "برای اینکه بدونی یه زن چقدر زیباست...باید اونو اول صبح ببینی...قبل از اینکه دستی به سر و
روش بکشه و خودشو با بَزَک دوزَک خفه کنه" ...نگاهی به کِرِمای روی میز انداختم و از ته دلم خندیدم
دیگه باورم شد خودمم....با همون حرفا و تلخی گزنده تهِش که باید اعتراف کنم خیلی دوستش دارم
با خوشحالی به طرف بالکن رفتم تا به آفتاب سلام کنم و بهش بگم که معجزه شده...بهش بگم،منی
که همیشه برای شنیدن حرفای عالم و آدم وقت دارم ...تو این چند رو ز دو دقیقه وقت نداشتم تا پای
حرفای خودم بشینم و یادم رفته بود که مایایی هم هست...بهش بگم،دیشب بلاخره نوبت خودم شد
و تا صبح با خودم حرف زدم تا آروم شدم...بهش بگم حالا این منم ...زنی در آغاز روزی نو...گرچه یادم
نرفته پریروز مرد همسایه خودشو دار زد..دوستم به خاطر ازدواجش طرد شد..چند تا از هم دانشگاهیام
تو تصادف مردن...حتی دلتنگیهامم یادم نرفته ...نگاه هیز اون راننده هم یادمه...ولی با وجود همه اینا
خودمم...زنی در آغاز روزی نو...با کلی کار برای انجام دادن و یه عالمه حرف برای زدن.....دنیای من با
همینا گره خورده و گر چه بهشون عادت نمی کنم ولی قبولشون میکنم و به راهم ادامه میدم....آفتاب
حرفامو میشنوه و به روم میتابه...ومن آغوشمو برای گرمای امید بخشش باز میکنم و چشمامو میبندم
تا اون بدون خجالت گونه هامو ببوسه و سرخیشو بهم هدیه بده.....
نوشته شده توسط مایا در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دنبال ردپای خودت که بروی به راز می رسی...و من سالهاست که گرفتار رازی غریبم...
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY